در دلم بود که آدم شوم ، اما نشدم
|
||
این مطلب را اجباران منتشر میکنم تا وبلاگم در خطر حذف شدن قرار نگیرد
خدایا از ما حرکت... از تو برکت
چهارشنبه - شانزدهم دی ماه 1388 هجری خورشیدی
چهاردهم دی ماه سال 88 هجری خورشیدی
به نام خدا
یه لگوی جدید واسه وبلاگم طراحی کردم ، البته واسه وبلاگ بلاگرم ، به نظرم قشنگ شده !

راستش چند وقت هست توی این فکر هستم که یه مدتی در پرشین بلاگ رو ببندم و برم سراغ بلاگر . اینجا چشم های بیشتری من رو میبنه ، و من احساس راحتی نمی کنم ، انگار مجبور میشم برای تو بنویسم ، نه برای خودم . چون تو من رو میشناسی مجبورم خودسانسوری کنم و ...
هنوز تصمیم قاطع نگرفتم
به نام خدا
امروز یه اتفاق خیلی احمقانه افتاد ... از دانشگاه که برگشتم رشت ، طبق معمول قصد داشتم که ، زیر پل جانبازان ماشین سوار بشم .
یه تاکسی ایستاده بود که فقط عقبش یک نفر جالی خالی داشت ، جوانکی در انتها سمت چپ نشسته بود ، مرد میان سالی وسط نشسته بود ، و من هم در کنار او نشستم .
زمانی که قصد ورود به ماشین را داشتم ، چون جا به اندازه کافی نبود ه صورت چکشی وارد شدم که کمی جا باز شود ، و پیش خودم احساس کردم که میان جوانک و مرد میانسال فضای زیادی هست و او جای من را تنگ کرده ، کمی به او فشار آوردم و او هم فشاری به من وارد کرد . خلاصه من کمی خود را محکم به سمت چپ هل دادم و جای بیشتری به دست آوردم ، مرد میانسال هم به من چسبیده بود ، و من به خیال خودم راحت تر نشسته بودم.
کمی مسیر طی شد و او خطاب به من گفت ، "بخشید ها" ، من هم سری تکان دادم !
زمانی که داشتم کرایه را به راننده میدادم و گفتم "بفرمایید" ، مرد میانسال با تعجب به من نگاه کرد و گفت : "فکر کردم خانم هستی ! عجیبه ها !"
و از من فاصله گرفت .... خداییش مانده بودم چه بگویم ! و البته هنوز هم نمیدانم چه بگویم...
بسم الله الرحمن الرحیم
{ چهارم دی ماه سال یک هزار و سیصد وهشتاد هفت هجری خورشیدی }
صبح از خواب بیدار شدم ، لباس پوشیدم و آماده شدم تا برم به سمت آموزشکده فنی چمران ، قرار بود محمد صبح بیاد پیشم تا با هم بریم . که فکر می کنم محمد خواب مانده بود که نتوانست با من بیاید .
ترم چهار(آخر) کاردانی بودم و قرار بود تاییدیه پروژه ی پایان ترم را به مدیر گروه کامپیوتر (آقای زبردست ) بدهم و از ایشان بابت روز دفاعیه پروژه امضا بگیرم.
چهارشنبه بود و سایر دانشجویان با استاد زبردست ، درس نرم افزار ریاضی (Matlab) داشتند ، خلاصه ، استاد با کمی تاخیر سر کلاس حاضر شد ، اگر درست خاطرم باشد ، جهت روز ارائه با استاد هماهنگ کردم و قرار شد ، نوزدهم دی ماه ، دفاعیه پروژه من برگزار شود.
وقتی که کارم با آموزشکده چمران تمام شد ، برای محمد رضا تماس گرفتم ( چون قرار بود او هم با ما بیاید) باز هم اگر درست خاطرم باشد ، مهمان داشتند و او هم نتوانست همراه من بیاید .
ناگزیر به سمت آستانه اشرفیه ، محل دانشگاه جدید رهسپار شدم تا از چند و چون ثبت نام دوره کارشناسی سوال کنم .
ساعت حدود 9-9:30 بود ، جاده ی رشت به آستانه کاملا مه آلود بود ، با چراغ نور بالا و با سرعت پایین حرکت می کردم . خلاصه وارد آستانه شدم و بعد چندبار آدرس پرسیدن خودم را به مهرآستان رساندم ( البته بعد ها متوجه شدم که چه مسیر دشواری را برای رسیدن به آن رفته بودم و مسیر سر راست تری هم وجود داشت ).
خلاصه ، سوالات لازم را از واحد آموزش پرسیدم ، و به سمت رشت حرکت کردم ، هنوز از خیابان اصلی مهر آستان خارج نشده بودم که تلفن همراهم زنگ زد ، سامان بود ، یادم نیست چه چیزی به من گفت ، ظاهرا عصر همان روز با سامان قرار داشتم .
خلاصه به سمت رشت در حرکت بودم ، اگر درست یادم باشد ، یک پژو راه را بسته بود و نمی توانستم از او سبقت بگیرم که با کله شقی ردش کردم ( جوانی و کله ی پر باد).
از ما بقی مسیر ، حادثه ی خاصی اتفاق نیفتاد، تنها یادم است که زمانی که از آستانه خارج می شدم ناگهان مه از بین رفت و هوا صاف و آفتابی شد .
یادم است که وقتی به فلکه ی امام رضا واقع در ابتدا کوچصفهان رسیدم ، لحظه ای قصد داشتم وارد شهر شوم ، ولی از کمربندی عبور کردم .
از ما بقی مسیر چیزی یادم نیست ، و خود را در بیمارستان یافتم . چقدر احمقانه است از اینکه هیچ چیز یادم نمیاد ...
می گویند هنگامی که از سمت راست مینی بوسی داشتی سبقت می گرفتی ، زود پیچیدی جلوی مینی بوس و ماشین منحرف شد و رفتی بالای جدول و با درختچه و تیرچراغ وسط بلوار برخورد کردی ... و ....

نتیجه ی این حادثه ی تلخ ، شکستن دستم از دو ناحیه بود ، آسیب دیدن عصب دست چپ ، ترک خوردن کاسه ی سر ، شکستگی گونه بود . که البته فشاری که به خانواده وارد شد ، مصیبتی بس بزرگ تر بود ...
پزشکان می گویند ، ترک کاسه ی سرم اگر کمی متفاوت می بود ، الان اولین سالگردم را باید بر سر مزارم عزا می گرفتند.
در هر صورت ، خدای سبحان و رحیم را هزاران هزار مرتبه شکر و سپاس می گویم از اینکه یک بار دیگر نعمت ادامه ی حیات را به من عطا کرد (تولدی دوباره) ، و توفیق آن را داد که بتوانم به زندگی باز گردم ، سلامت خود را تا حد زیادی باز یابم.
اما این حادثه ی تلخ ، خسارات جبران ناپذیری هم در بر داشت ، که فعلا جرات نگارش آن را ندارم.
خدایا چنان کن سرانجام کار ، تو خشنود باشی و ما رستگار
به نام خداوندگار شبهای طولانی و سپیده دم امید

شب یلدای امسال هم از راه رسید ، یادش بخیر ، پارسال نمنی در کنار ما بود ، همه ی آعضا خانواده دور هم جمع شده بویدم ، من و مامان و بابا و آقاجون و نمنی . نمنی رفت و ما را تنها گذاشت . یلدای امسال دیگر بوی آن طراوت و شادابی پاسال و سالهای گذشته را ندارد ، هرسال آقاجون شبهای یلدا به من عیدی می داد ، آواز میخواند ، ولی امسال بدون نمنی... ای خدا... دلم برات تنگ شده نمنی...
میرن آدم ها ، از اون ها فقط "خاطره هاشون" بجا می مونه.
رسم روزگار تا بوده ، همین بوده و خواهد بود...
امسال در کنار خانواده تفالی به دیوان حافظ زدم و فال را متناسب با حالم یافتم.
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سرا پرده وصال شوم زبندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند زیبا و ملکوتی و مهربان من

=عمه بابایم کجاست ؟ {دیش} عمه بابایم کجاست ؟{دیش}...
- رضا ، اون دخترا رو میبینی اون دست خیابون ، بیا بریم اونور
= این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ؟
-ایول ، عجب طبل بزرگی داران ، خیلی باحاله ، میدونی چقدر پولشه ؟
= یا حسین ابن علی {دیش} تو به میدان میروی {دیش} سوی یاران میروی {دیش}...
- فاطمه ، اون پسره که داره زنجیر میزنه ، توی دانشگاه یه بار میخواست به من شماره بده من نگرفتم
=و.................
-و..................

با آمدن ماه محرم ، کم کم شهر چهره ی دیگری به خود میگیرد ، پرچم های سیاه و سبز و قرمز در گوشه و کنار کوچه و خیابان و میادین شهر به چشم می خورند.
مغازه دار ها و دست فروش ها اجناس جدیدی برای فوش میاورند ، طبل و پرچم و زنجیر و سربند و پیراهن مشکی و بلندگو و آمپی فایر و....
مساجد نسبت به ایام دیگر سال شلوغ تر است ، مردم پیراهن های مشکی به تن می کنند .
حدود ٩ سال پیش بود ، با بچه ها سر اینکه زنجیر کی کلفت تر و سنگین تر و پر تره دعوا می گرفیتم ! ولی یکبار از خودمان نپرسیدیم ، حسین کیست؟
هرساله ایام تاسوعا و عاشورای حسینی ، فستیوالی خیابانی در ایرانی عزیزمان بر پا می شود که نامش را عزاداری امام حسین می گذارند .
هیات های عزاداری بوق و کوس و کرنا به دست ، ترانه و آواز (که گاها آن را مرثیه می نامند) به خیابان ها می ریزند .
مردم با شور و نشاط خاصی به خیابان ها می روند تا این دسته جات پر شور و حرارت را ببیند و عزا داری کنند .
البته شاید عده ای از مردم با نیت پاک و صرفا با هدف عزاداری به این هیات ها ملحق شوند ، اما حیف که بر زمینم می زند نادان دوست...
اشکال کار اینجاست که ما محرم از محرم بیش از هر امر دیگری به ظواهر امر تکیه می کنیم و از کسب معرفت در باب حقیقت آن غفلت می ورزیم.
امام ما برای آن کشته نشد که ما یک ماه از سال را به سر و سینه بزنیم ، حکایت ما حکایت آن مردیست که به دوستش ماه را نشان می داد و دوست ساده لوح و نادان او به سر انگشتان دوستش خیره شده بود . ما حقیقت را گم کرده ایم و در حواشی دست و پا می زنیم

عذاداری برای امام حسین فی نفسه بد نیست ، و شاید هم گاهی لازم باشد ، ولی متاسفانه این بار هم ولخرجی های ما در بحث افراط و تفریط کار دستمان داده است.
طبل های توخالی که در روز عاشورا به صدا درمیایند ، نشان از غفلت ما حقیقت عاشورا و قیام حسینی دارد.
باید دقت کرد که هدف و وسلیه جای خود را به یکدیگر ندهند ، عزاداری هدف نیست ، وسلیه است ، وسلیه ای جهت تقرب به هدف که همان درک فرهنگ ایثار و جهاد و شهادت در راه حق و حقیقت طلبیست .
گاهی از خود سوال می کنم ، چرا؟ ولی سریع به جواب می رسم که بسیاری از مردم دل به همین شور ها بسته اند ، ولی حیف که اگر شور و شعور با هم یک نوا نشوند ، اوضاع خراب می شود.
نوای دلنشین اذان طنین انداز می شود ، و همچنان دسته جات به اصطلاح عزاداری به خواندن اشعار و سرود های خود سرگرم هستند...
جالب اینجاست ، که حسین ، به خاطر نماز شهید شد ، و عاشقان و عزاداران او به نماز پشت کرده اند...
طرف شاید در طول عمر غیر مبارکش یک بار نماز و قرآن به تنش نمالیده باشد ، ولی در اول صف مشغول زنجیر زنی ، علم بلند کردن ، طبل زدن و... باشد.
عموی گرامی ما چند بار می فرمودند ، یارو سرپا میشاشه و به خودش آب نمیزنه ، ولی واسه امام حسین سینه می زنه...
البته.... میدانید که :
این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشت است .
خدایا شکرت ، چی بگم؟
بسم الله الرحمن الرحیم
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور کافی برای خاموش ماندن
بسم الله الرحمن الرحیم
حدود پنج سال پیش یه عینک شنا خریده بودم به نام winc . قیمیتش اون زمان هفت هزار تومان بود . و جزو عینک های شنای متوسط به پایین محسوب میشد.
سه هفته پیش زهوار این عینک شنای ما در رفت و عمرش را به شما داد ، ما هم اندر غم از دست دادن این یار مشکین چشم ، مدتی غمناک بودیم.
تا اینکه از جانب خدا به ما هدیه ای رسید ( غیر مستقیم) ، و چشم خود را گشودیم و یک عینک شنای دودی anti fog از برند Fox مشاهده کردیم.
این هفته ، با اعتماد به نفس کامل و با عزمی استوار و راسخ پا به عرصه ی استخر گذاردیم ، عینک شنای نو و مبارک را بر دیدگاه خود نهادیم ، سر خود را بالا گرفته و به سمت قسمت عمیق رهسپار شدیم .
دماغ گیر خود را به صورت کاملا ایمن بر بینی خوب منصوب کرده و با یک شیرجه ی بس ماهرانه و اکروباتیک خود را به درون آب استخر انداختیم.
و چه لحظه ی میمون و مفرحی ، لحظه ای تصور کردم که شاید شب زنده داری و تهذیب نفس و ریاضت های ما نتیجه بخش واقعه شده و خداوند به ما چشم برزخی عطا نموده . چند لحظه ای که گذشت ، سیگنالی به مغر ارسال شد مبنی بر اینکه این چشم برزخی نیست ، تاثیر شگرف "چوم عین" ( عینک به لهجه گیلکی) جدیدمان است.
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم و همچون ماهیان دریاهای آزاد در اعماق استخر به سیروسلوک و مکاشفه می پرداختیم . عمیق این حیرت تا بدانجا بود که فراموشمان شده بود که همچون ماهیان آبشش نداریم و باید برای تجدید نفس به سطح آب رجوع کنیم.
وا عجبا از این عینک ، پیش خود تصور کردم که من مدتهای مدید آن عینک زهوار در رفته را بر دیدگان بینای خود تحمل می کردم و مستوجب رنجشان می شدم به طوری که حد اکثر تا دو متر روبرویم را میدیدم. اما اکنون حتی می توان از زیر آب عبارت نقش بسته بر روی مایوی مشکی رنگ آن مرد میانسال را که در طرف مقابل ماست ، بخوانم.
القصه ، دلی از شنا درآوردیم و جاهای مستور زیر آب را به صورت بسیط مناظره نمودیم و فیض اکمل بردیم .
نتیجه اینکه ما امروز دریافتیم که ماورای آنچه را خوب می انگاریم چیزهای بهتری نیز هست ، که شاید بر اثر عدم دانش کافی ،تعصب های نابجا ، مزایای آنها به نظر ما ناچیز بیاید ، ولی در حیطه ی عمل خود را بروز می دهند. به راستی چه خوش گفت کانت : جرات اندیشیدن داشته باش!
In The Name Of GOD
Today ( tonight) I prefer to write smth in English... What a crazy Idea.. whatever...
You know... many times I Try to make my Blog a private space just for myself... but many times some stupids try to get in by force...
Tommorow I'll have exercise Quiz... and in fact I don't preper myself for it completely.
Just wait a second to tell a short story to you...
There was a man... who wanted to discover the truth... maybe GOD... He was in believe Of GOD... But he couldn't prove it for himself Exactly...
what the hell am I talking about... dont think about it...
maybe i remove this shit later...
G night
به نام خدا
-ببین... میدونی چیه... میتونی یه کمکی به من بکنی؟ لطفا چند لحظه خفه شو بذار کمی فکر کنم... هر وقت که اون دهن گشادت رو بی مورد باز می کنی رشته ی افکارم رو از دست میدم... بس کمی زبون به دهن بگیر....
فکر کنم شب بود... یا شایدم شب نشده بود... واسه تو چه فرقی می کنه.. هوا تاریک بود... توی ماشین کنار هم نشسته بودن...
-نگفتم دهنت رو باز نکن...؟ نخیر.. قصه ی عاشقانه نمیخوام برات تعریف کنم ، هردو مرد بودن.. حالا خیالت راحت شد...؟ میزاری ادامه بدم یا نه ..؟
هوا سرد بود... البته سردیش قابل تحمل بود... از پخش ماشین آوای غم آلود و جنون انگیز یکی از خواننده های قدیمی پخش می شد ... هر دو ساکت بودند... معلوم نبود هر کدوم به چه فکر می کنن.. شاید یکیشون دوست داشت مثل یه سگ وحشی به سمت یه دیوار سرد آجری بدوه و سرش رو محکم بکوبه به دیوار تا مغزش متلاشی بشه...
- چرا قیافت رو اینجوری میکنی؟ حالت بهم خورد؟ تاحالا مغز متلاشی ندیدی؟
چند دیوانه کنار جاده نشسته بودند و به گوسفندان سفید رنگ ماده ای که در عبور بودند ... نگاه می کردند .. به راستی چه پشم ظریف و زیبایی دارند این گوسفندان... نکنه من هم مثل آنها عقلم را از دست داده ام...
پیرمردی آنچنان به سرعت از جاده عبور می کنند که ذهنم برای لحظه ای کوتاه در عجب ماند که او انسان بود یا گاو... یا شاید گاوی در لباس انسان.. یا انسانی در لباس گاو... یا... گاوی که پوتین های صورتی استخوانی به تن کرده است. ها ها ها...
- میدونم خنده نداشت احمق.... حالا تو حتما باید یادآوری می کردی؟ الحق که باید بدم توی کلت از فضولات همون گاوه پر کنن... ببین... اگه حوصله نداری ممنون میشم لشت رو جابجا کنی... میدونی.. من اصلا حوصله ی موجوداتی مثل تو رو ندارم.
از ماشین پیاده شدند و به قدم زدن در کنار یکدیگر پرداختند.... بوی تعفن از فاضلاب شنیده میشد... ماده خوک هایی در آن اطراف مشغول پرسه زدن بودند و گاهی خرناس می کشیدند... ناگهان از دوردست صدایی به گوش رسید.........
هرچه تقلا کردم معنی آن را متوجه نشدم....
چیزی شبیه به این بود...
دارکنس ایز کامینگ !
به نام خداوند حکیم
عید قربان آمد و گذشت ، و عید غدیر در راه است ! تا یکی دو روز آینده سیل جمعیت حجاج بیت الله الحرام کم کم به سمت کشورمان سرازیر می شوند.
امسال خداوند توفیق به عمو و زن عمو ما عنایت کرد و این سعادت را داشتند تا در جمع این زائران باشند و آرزو می کنم حجشان مورد قبول درگاه باری تعالی واقع افتد (انشالله).
همیشه حرف و حدیث در باب حج بوده و هست . انشالله که خداوند توفیق به ما بدهد بعد از شناخت خود و زیارت کعبه ی جان ، سفری به مکه داشته باشیم. که به قول شاعر :
برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفیست ، که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
متاسفانه بسیاری از بدعت ها برای ما تبدیل به سنت شده و ما هم همچنان در جهت نشرشان تلاش می کنیم.
با پیدایش هر پدیده ای ، متناسب با آن اشتغال زایی هم صورت می گیرد. این روز ها پرده نویسی یکی از پر در آمد ترین شغل هاست .
در موسم حج ، زمانیست که هنرمندان مشغول به کار در این حرفه ، حسابی به کار مشغولند.
و در مضمون تمامی این پرده ها : بازگشت ( عارفانه ، عاقلانه ، عاشقانه ، عابرانه ، عابدانه ، و... ) حاجی ( انشالله حاجی) از حج آمده را (تبریک ، گرامی ، میمون ، مبارک و ... ) می دارند.

نمی دانم چرا ملت اینقدر به این موضوعات توجه می کنند ... و از معارف آن بی بهره می مانند ... بسیاری از این ظواهر کم ارزش و بعضا بی ارزش ما را به خود متوجه می سازد و از آنچه شایان توجه است دور می مانیم.
چه می شود کرد ، گاهی هم اینطور است ، هرگاه سر عقل را شیره بمالند و بر چشمانش پوشیه بزنند، بالطبع اوضاع چنین می شود. خب کاری نمی شود کرد ، بعضی از مردم دلشان بر این پرده ها خوش است ، دلشان از اینکه حاجی صدایشان کنند شاد می شود .
آه... فقط گاهی دلم به حال آن گوسفندان می سوزد...
کعبه نشانیست که ره گم نشود * حاجی برو احرام دگر بند ببین یار کجاست
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدا... واژه ای آشنا و در عین حال غریب... همه می دانیم خدا چیست ، ولی در عین حال هیچ کدام او را نمی شناسیم !
گاهی پیش خود فکر می کنم که آیا ما آفریده ی خداییم و یا خدا آفریده ی دست بشر !
براستی خدایی هست ؟ به راستی آخرتی هست ؟ به راستی حقی در کار است ؟ یا تمام این موضوعات مصنوع دست بر محدود است ؟
بر من پوشیده نیست که ما همه محدود و نیازمندیم... بر من پوشیده نیست که ما بسیار ضعیفیم...
به راستی هرگاه با در بسته ای مواجه شدیم ، فریاد برآوردیم : ای خدا !
هر کس در درون خود دوست دارد تکیه گاهی داشته باشد ، و هرچه این تکیه گاه محکم و قوی تر باشد بسا بهتر و قابل اتکاتر خواهد بود.
بت ، آتش ، خورشید و ماه و ستاره ، گاو ، بودا ، عیسی ، الله ، همه در طول تاریخ ، برای بشر مصادیقی از خدا بودند. هر کسی از ظن خود خدایی آفرید و او را پرستید .
آیا نمی توان تصور کرد که بشر برای توجیه عدم علم به ناشناخته ها و تسکین روح دردمند خویش خدا را آفرید ؟ برای اینکه بار یکه تازی ظالمان بر مستضعفین بکاهد ، خدا را آفرید ؟ برای جلوگیری از یاس و ناامیدی و داشتن روحیه برای ادامه حیات خدا را آفرید؟ برای جلوگیری از پوچ گرایی خدا را افرید؟
اینها همه سوالاتی است که گاهی به ذهنم بروز می کند ، شلاق می زند و عبور می کند ...
براستی جهان بی خدا چه زشت می شود... اگر خدایی نباشد ، من ضعیف به که پناه ببرم... درد دلم را برای که بازگو کنم... برای که اشک بریزم ...؟ چطور خودم را به ادامه ی حیات امیدوار کنم؟
آیا بشر خدای تنها و یگانه را برای توجیه تنهایی خود آفریده است؟ خدا آمده تا انسان تنها نباشد و جور تنهایی او را بکشد؟
آه... می ترسم با این اوصاف کافر شده باشم ...
اگر گذاره "خدا هست" دروغ باشد ، چه؟ هرچند دروغ هم باشد ، دروغ زیبا و شیرین و دلنشینیست...
ولی با تمام این اوصاف ، من فکر می کنم خدا هست ، یعنی دوست دارم خدا باشد ، به عبارت دیگر خدا باید باشد ، و من به وجود او یقین دارم.
خدا هست.
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم:
امام علی (علیه السلام):
الصَّمْتُ یُکسِْیکَ ثَوْبَ الْوَقَارِ ویَکْفِیکَ مَؤُونَةَ الإعْتِذارِ.
سکوت (به موقع)، لباس وقار بر اندامت میپوشاند و از رنج معذرتخواهی رهایت میکند.
Timely silence dresses you in the garment of dignity and saves you form having to apologize.
عیون الحکم والمواعظ، ص 21
به نام خداوند جان و خرد
برگ دیگری از سالشمار عمرم ورق خورد...
به نام خدا
پیرمرد سیگار فروش در ابتدای دروازه ورودی ترمینال "خط کناره" روی چهارپایه اش مینشیند.
روبروی او پیرمرد کفاشی نشسته است که سبیل هایش از بس سیگار کشیده زرد شده . تعدادی کفش مندرس در کنار دستش جهت فروش قرار داده و مشغول وصله زدن کفش است.و گه گاهی با پیرمرد سیگارفروش حرف می زند.
سیگار فروش ،سیگار خاموش مشکی رنگی(ظاهرا از آن سیگارهای گران قیمت است) به لب گذاشته و گویا حس می کند نیمی از دنیا از آن اوست . شاید دوست ندارد سیگارش را روشن کند ، تا لذت بر لب گذاشتن یک سیگار گران قیمت برایش باقی بماند.
وقتی آن سیگار مشکی را بر لب می گذارد و نفس عمیق می کشد ، ظاهرا حس خوبی به او دست می دهد . چون لبخندی بر لبش ظاهر می شود و به رهگذران به دیده ی حقارت نگاه می کند. و بابات داشتن این نعمت بزرگ به آنان فخر می فروشد
آنچنان با ولع و اشتیاق و افتخار سیگار مشکی اش را بر لب می گذارد و بر می دارد که اگر آن لباس مندرس و آن جعبه ی فروش سیگار کنار دستش نبود ، هرگز تصور نمی کردم که یک پیرمرد سیگار فروش ساده است . و شاید او را با یک تاجر ثروتمند اشتباه می گرفتم.
امروز فهمیدم که حتی با یک سیگار مشکی خاموش هم می توان خوشبخت بود.
به نام خدا
وقت خود را برای خواندن این خاطرات هدر ندهید،
نوشتن و یادآوری خاطرات شیرین دوران ابتدایی ، جرقه ای ایجاد کرد تا جلوه ای از خاطرات دوران راهنمایی را نیز به نگارش در آورم.
یادش بخیر زمانی که در مدرسه ی راهنمایی نمونه مردمی میثم ثبت نام کردم.
خب... بعد از پایان دوران ابتدایی وارد مقطع جدیدی شده بودم ، احساس بزری می کردم . و سعی می کردم با شخصیت تر از گذشته به نظر برسم.
در دوران راهنمایی ، شیطنت های من به اوج خود رسید . ولی الب اینجاست که هیچکس به من مظنون نمیشد ، چون به قول معروف آب زیر کاه بودم ، و هیچ کس به بچه ی زرنگ کلاس که ظاهری بسیار مثبت و معصومانه دارد شک نمی کند.
از کجا آغاز کنم نمی دانم. چه آتش هایی که نسوزاندیم. از پاره کردن دفتر نمره گرفه تا...
ما معمولا در قالب یک اکیپ عمل می کردیم ، من و سینا عموزاده ( دانشجوی عمران دانشگاه انزلی) ، مجید کاظمی ( دانشجویی فیزیک هسته ای دانشگاه شهید بهشتی) ، محمدرضا زمانی ( دانشجوی فلسفه اسلامی دانشگاه شاهد)... که البته من و محمدرضا به گونه ی سردسته ی اشرار بودیم.
ناظم ما آن زمان آقای نوروزی بود ، معاون آقای زادحسین و مدیر آقای احمدزاده که بعضا بچه ها بهش احمدپوزه یا احمد بیلی نیز می گفتند .
مدیر هر از چندگاهی به کلاس ها می رفت ، و بچه ها از ایرادات کلاس به ایشان می گفتند ، مثلا اگر مهتابی سوخته بود ، و بچه ها می گفتند مهتابی سوخته است ، می گفت :شما زحمت بکشید و یک مهتابی به مدرسه هدیه دهید.
زنگ تفریح بود ، مدیر خارج از دفترش ، دفتر مدیر یک نرده ی آهنی داشت که قفلش را ه صورت باز به آن آویزان می کرد . ما کمین کردیم که ایشان وارد دفتر شوند ، و بعد به سرعت نرده ی آهنی را همراه با قفل بستیم. چند دقیقه بیشتر نشده بود که مدیر سعی کرد از دفتر خارج شود و با میله ها مواجه شد ، و با عصبانیت آقای نوروزی را صدا می کرد تا بیاید و در را باز کند. خلاصه کلی خندیدیم.
یک بار دیگر ، خودکار ی که جوهر پس داده بود را وا کردیم و جوهر آن را تمام و کمال به دستگیره ی در اتاق جناب مدیر مالیدیم . البته سعادت نشد تا نتیجه ی شاهکار خو را ببینیم ، چون زنگ کلاس خورد و رفتیم کلاس.
در مورد آقای نوروزی ، یک بار که در حین زنگ تفریح در حال قدم زدن در حیاط بود ، سنگی را از فاصله ی دور پرت کردم و از قضا خورد به سر آقای نوروزی ، بنده ی خدا که از تهاجم عدو خشمگگین شده بود ، به اطراف نگاه می کرد و خشمگینانه فریاد می زد : کدام حیوانی این سنگ را پرتات کرد ؟
من هم ترسیده بودم و هم از خنده روده بر شد بودم.
خدا حفظش کند آقای نوروزی را ، مرد مهربانی بود ! با بچه ها مدارا می کرد.
ر حیاط مدرسه هم خوب آتیش میسوزوندیم.
مثلا ، میرفتیم توی دستشویی مدرسه ، و به درها محکم لگد میزدیم ، یا از بالای دستشویی سنگ پرت می کردیم. یا کیسه های نایلونی را پر آب می کردیم و ....
یکبار آقای بهرام نیا (مسئول آزمایشگاه) که بچه ها بهش بهرام سنگکی هم می گفتند ، به دلیل شکایات زیاد به دلیل امنیت کم محیط دستشویی ، در آن اطراف کشیک می داد ، و من سنگی پرتاب کردم ، و ایشان به جای من مجید را گرفت و با خود به دفتر برد . من هم خودم را لو ندادم ، مجید بنده خدا کلی گریه کرد ، آخر سر خودم رفتم پیش بهرام نیا و گفتم بهه خاطر من این دفعه مجید را ببخشید . که به خیر گذشت.
معلمان نیز از شر بلاهای ما در امان نبودند ، درس پرورشی را با آقای محسن زاده داشتیم .
آقای محسن زاده مرد چاق و قد کوتاه بود یا محاسن نسبتا بلند . ابروهای پیوسته . ما بنده خدا رو همه جوره اذیت کردیم. ( چند روز پیش توی خیابان آقای محسن زاده را دیدم ، و سلام و علیک گرمی کردیم ، به من گفت هنوز هم میخندی؟ از دست من که چوب نخورده بودی؟)
آقای محسن زاده یه کتاب پاره پوره داشت که در مورد اصول دین و رخی فروعات درآن نوشته شده بود ، و هر جلسه برخی از آن را به ما میگفت تا بنویسیم.
موقع حرف زدن گاهی چشمش را میبست و چند ثانیه بعد باز می کرد . ( بچه ها به شوخی میگفتند که بنده خدا کمبود خواب داره و بین حرفاش چرت میزنه ، مخصوصا محمدرضا زمانی ادایش رو خوب در میاورد).
یه بار توی کلاس یه پلاستیک لواشک رو ترکوندم که بند ه خدا بدجوری ترسید و همه بچه ها خندیدند. . معمولا سرکلاسش سعی می کردیم به بهانه ای جیم بزنیم . ولی اگر توی کلاس هم بودیم بد نمی گذروندیم.
کلاس دیگه ی ما با آقای حق دوست ، دبیر زبا فارسی بود ، (بچه ها بهش می گفتند بن لادن ) چون ریش بلندی داشت یه جورایی شبیه بن لادن بود. همیشه یه کت سبز رنگ می پوشید . معلم خوبی بود.
کلاس زبان ، که گل سر سبد بود ، با آقای ؟ اسمش یادم رفت . چون من زبانم خوب بود ، توی این کلاس جولان میدادم چند بار با معلم کل انداختم و چند بار هم توی کلاسش خندیدم ، خلاصه دل پری از من داشت ، در طول دوران تحصیل فقط سه بار از کلاس اخراج شدم که دو موردش مربوط به همین کلاس میشه.
خب... میریسم به درس قرآن و آقای لقمانی ، بدبخت ترین معلم ما همین بنده ی خدا بود ، که توی کلاس خون گریه می کرد از دست بچه ها... یه بار محمدرضا زمانی به پشت یه پول خود آداس چسبوند و پول خورد رو هم به پشت کت این بنده ی خدا الصاق کرد . بچه ها سر درسش هر کدوم یه سازی می زدند ، گاهی پول خورد را با شدت به سمت میز فلزی معلم پرت می کردند که صدای وحشتناکی می داد . خلاصه این معلم بنده خدا را روانی کرده بودیم ، آقای لقمانی حلالمان کن.
دوستی داشتم به نام مصطفی زهری ، که از دوران ابتدایی با هم هم کلاس بودیم ، سال اول راهنمایی هم هم کلاس ما بود ، از اون دیه ازش خبر ندارم... این مصطفی کمی با دیگران متفاوت بود و گهگاه بچه ها او را دست می دانداختند.
معلمی داشتیم به نام آقای چیرانی ، معلم درس علوم ، مرد بسیار مهربانی بود و از قضا با من هم خیلی خوب بود ، این بنده ی خدا سبیلش حنایی رنگ بود و موهایش قهوه ای ، ما مصطفی را کوک گردیم که برود به آقای چیرانی بگوید که آیا موهایش را رنگ می کند ؟
یکی از شرورانه ترین کارهای ما مربوط به دفتر نمره بود ، یه بار که آقای حیدری ، معلم درس حرفه و فن ما دفتر نمره را در جلوی میز ما گذاشته بود ( چون ما میز اول بودیم) ، محمدرضا زمانی از فرصت استفاده کرد و برگه ای از دفتر نمره را کلا پاره کرد...
این سرآغازی شد که ما بتوانیم بعد ها بیشتر در این عرصه جولان بدهیم... گاهی دفترنمره را قایمکی به نمازخانه می بردیم و نمره ها را دستکاری می کردیم و یا اگر نمیشد دستکاریش کرد ، چند برگ از آن را پاره می کردیم.
خلاصه قضیه ی دفتر نمره ی کلاس سوم چمران توی کل مدرسه پیچیده بود و همه به دنبال عاملان این جنایت هولناک بودند.
گه گاهی هم در مواقع زنگ تفریح که کلاس ها خالی بود ، به کلاس های دیگر یورش می بردیم و در کی عملیات جانانه ، برخی پریز ها و کلیدهای برق ، بعضا مهتابی ها ، تخته پاک کن ها و.... غیره را منهدم می کردیم.
هر از چند گاهی صبح ها ، سنگ جمع می کردیم و میرفتیم بالای پنجره طبقه ی دوم که رو به خیابان بود ، رهگذرهای بی گناه را مورد آماج سنگ قرار می دادیم . از قضا ظاهرا دو طی دو روز به یک نفر دوبار سنگ زده بودیم که یارو شاکی شده بود و آمد پیش ناظم شکایت کرد که از مدرسه به بیرون سنگ پرتاب می کنند.
گاهی هم با آمپلی فایر میکروفن بازی می کردیم و کلا تنظیماتش را بهم می زدیم ، و کلی طول میکشید تا دوباره آن را تنظیم کنند.
من در کلاس نزدیک درب می نشستم و گاهی هنگامی که معلم مشغول درس دادن بود ، آهسته به زیر میز میزدم ، و معلمان هم که تصور می کردند کسی پشت در است ، می رفتند و در را باز می کردند ولی هیچ کس پشت در نبود ، علتش هم خیلی جالب بود ، چون بچه ها میگفتند کسی در زده است و فرار کرده . ولی چشمتان روز بد نبیند ، دبیر هنری داشتیم به نام آقای واله ، مچم رو سر این موضوع گگرفت ، کلیی کتکم زد و کلی هم بد و بیرا گفت ... خلاصه با کلی التماس و خواهش و تمنا دلش رو بدست آوردم تا بی خیال شد.
خلاصه... من بچه ی سر به زیر و خوبی بودم..... نه؟
یادش بخیر... اون دوران با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش گذشت...
ما ماندیم و یک سبد خاطره
به نام خداوندگار حکیم
عطر خوش نارنگی در فضای اتاق پیچید... یاد آن دوران خوشی می افتم که در مدرسه ی شهید صدیقی رشت ، دوران ابتدایی را می گذراندم . و چه شور و حال خوشی داشتیم.
به یاد آن دوران که نارنگی های نوبری و سبز را بعد از کلاس ، موقع زنگ تفریح از پلاستیک توی کیفم درمیاوردم و پوست می کندم و جلوی چشم بقیه بچه ها خودم تنهایی می خوردم .
به یاد آن دوران که ناظم مدرسه من را به جرم اینکه توالت شور را تا دسته در فاضلاب فرو کرده بودم به دفتر آورد و گوشم را پیچاند.
به یاد آن دورانی که یکی از دوستانم را از عمد حل دادم تا به ناظم بخورد ، و ناظم متوجه شد و من را تنبیه کرد .
به یاد آن دورانی که منگوله های بالای کلاه آپولویی بچه های دیگر را می کندیم و از دیوار حیاط مدرسه به بیرون پرت می کردیم . معمولا هیچ کلاه آپولویی منگوله داری در مدرسه پیدا نمی شد ، و اگر یک نفر جرات می کرد که یک کلاه منگوله دار بیاورد ، به زودی پشیمان میشد.
به یاد آن دوران که وقتی قصد پرتاب کلاه یکی از بچه ها را از بالای دیوار حیاط مدرسه به بیرون داشتم به توری گیر کرد و همانجا ماند.
به یاد آن دوران که چاله ی کوچکی بود در حیاط مدرسه ، که نام قبر آقای روستایی بر آن نهاده بودیم.
به یاد مردی که شبیه علیرضا خمسه بود و با موتور وسپا به دنبال فرزندش می آمد ،و یک تسبیح به شکل مار در دست داشت.
به یاد آن دوران که توی سرویس مدرسه با لوله های خودکار ، کاغذ آبدهانی به سر و کله ی مردم میزدیم.
به یاد آن دوران که با شهریار و آقای صیانتی با آن فیات قرمزش فوتبال بازی می کردیم.
به یاد آن دوران که خانم جعفری به خاطر غلط حل کردن یک سوال ریاضی با چکمه به من لگد زد.
به یاد آن دوران که به خاطر پاسخ های صحیح در انگلیسی بچه ها واسم هورا می کشیدند و میریختند سرم.
به یاد آن دوران که با قادر و ایمان چه کارها که نکردیم .
به یاد آن دوران که نمی دانم چه کسی مرا از تاقچه ی کنار حیاط به پایین کشید و با صورت به آسفالت حیاط خوردم و لبم خون آمد.
به یاد آن دوران که فراش مدرسه آقای عسکری به ما شکلات فرمند میفروخت و اگر روی سه تا شکلات کلمه ی فرمند نوشته شده بود یک شکلات مجانی به ما میداد.
به یاد آن دوران که چند خط از مشق را جا می انداختیم و خوشحال بودیم.
به یاد آن دوران که موقعی که قرار بود املاهای خودمان را تصحیح کنیم ، غلط های همدیگه را درست می کردیم.
به یاد آن دوران که سر صف به مناسبت روز دانش آموز مقاله خواندم.
به یاد آن دوارن که آقای نظری سر صف از مضرات کیک لی لی پوت گفت.
به یاد آن دوران که من و قادر چه بلاها که بر سر حسین حقی فر نیاوردیم.
به یاد آن دوران که پاک کن ماشین حسابی و مدادتراش ساعتی به بچه ها می دادم.
به یاد آن دوران که به خاطر 19.75 گریه می کردیم و به خاطر 20فخر میفروختیم.
به یاد آن دوران که .......................................... .
تاریخش یادم نیست ، ولی کلاس سوم بودم ، که بعد از زنگ ورزش ، گفتند میخوایم از شما عکس بگیریم . بچه ها روی سکوی کنار حیاط ایستادند و این لحظه ی بیاد ماندنی با خانم جعفری برای ما ثبت شد.

از راست به چپ :
ردیف بالا: امیر عرب زاده -شهریار شناسا-امیر غدیری-حمیدرضا عادلی-علی حسینی-قادر لطفی-ایمان صادقی-فرزاد فهمانی-مجتبی نادری-ارسلان فراغت-مرگن کر- آرش ؟ -حامد جمال باشی - نریمان حقیقی مقدم
ردیف وسط :مهران دنیا دوست - مصطفی زهری - شایان خداجو - علی شکوری - عادل ؟- نصیر علی نیا - مهدی مظفری - ؟ ؟ - سعید محمدی - آرین ؟ - علی عموزاده - سینا قدم خیر
ردیف پایین : علی محبوبی - کوروش داداشی - حسین حقی فر - ایمان صاحبی - حجت ؟ - ارشاد لیاقت جو - محمدرضا ملکوتیان - نیما مطلق زاده - محسن کبریتی - امیر انصاری فر
این تنها یادی از دوران ابتدایی بود ، آن زمان که کودکانه شیطنت می کردم ، قهر می کردم ، دعوا می کردم و....
این قافله ی عمر ، عجب می گذرد
یادش بخیر
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر
مهر رفت و ماه من آمد . آبان.
دیروز طبق روال همیشه ، به تازه آباد رفته بودم ، البته اغلب بعد از ظهر و غروب می روم ،ولی موقعیتی پیش آمد و توانستم صبح بروم برای زیارت اهل قبور.
تازه آباد بر خلاف عصر پنج شنبه که اغلب شلوغ است ، خلوت بود ، آفتاب ملایمی می تابید ، مثل همیشه ، دوچرخه ام را به میله ی حلقوی قبری که نزدیک مزار نمنی هستش بستم ، دقیقا اسمش یادم نیست ، با اینکه بار ها دوچرخه ام را به این قبل قفل کرده ام ولی اسمش دقیق به خاطرم نمانده ، ولی می دانم واژه " اعتماد" در نام خانوادگی اش وجود دارد.
بر سر مزار نمنی رفتم ، فاتحه ای برای شادی روحش خواندم ، کمی درد دل کردم و طبق معمول از میان قبور به آن سوی قبرستان می روم .
مادر بزرگ مادری در این سوی تازه آباد و مادر بزرگ پدر در آن سوی دیگر . خب. سیر و سیاحت من آغاز می شود. من معمولا دوست دارم که روی قبر ها تامل کنم ، نوشته هایشان ، عکس هایشان ، یا مواردی که جالب به نظر می رسد.
به ناگه صوت نچندان زیبای یکی از قرآن خوان ها توجه من را به خودش جلب می کند ، مردی میان سال با محاسن سفید و لباس مندرس ، قرآن کهنه ی جیبی در دست دارد ، نیم خیز کنار یکی از قبور نشسته ، دستش را به زیر چانه اش قرار داده و به قول خودش تلاوت قرآن می کند. زنی بالای قبر ایستاده و سرش را به زیر انداخته ، نمی دانم دارد به چه چیز فکر می کند.
به فکر فرو می روم ، به راستی کتاب مقدس مسلمانان ، که خودمانی ترش ، قرآن ، چه کاربرد های گوناگونی دارد... یکی از این کاربرد ها ، وسیله ی امرار معاش این قرآن خوانان است.
قرآن ، این کتاب هدایت بشر ، باید بر سر قبری با آن صوت دلخراش با ته لهجه ی گیلکی و عبارات غلط و یقینا عدم فهم مفاهیمش خوانده شود. اگر قرآن زبان داشت ، شاید بر سر او داد می زد ، که .........
نمی دانم چه میگفت... ولی مثل من دلش می گرفت
یا حق
به نام خداوند مهربان من
دستم را به زیر چانه می گذارم و فکر می کنم ، در اندیشه غرق میشوم... به راستی چرا؟
آیت الله بهجت : استفاده از آلات موسیقی مطلقا حرام است (احکام موسیقی -انتشارات نهاد نماینگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها-صفحه 54)
خدا رحمت کند مرحوم بهجت را ، و رحمت کند همه گذشتگان را . ولی چرا ؟؟؟
نمی دانم تصور ایشان از موسیقی چه بوده...؟؟؟ آیا این انصاف و عدل است که نغمه ی روح نواز پیانوی استاد معروفی ، صوت دلنشین استاد بنان را با موسیقی های موهن و گوش خراش راک و متال و رپ از یک دسته بدانیم...؟؟؟ صد آه و حسرت... ولی چرا؟؟؟
آیا کسانی که موسیقی را مطلقا حرام می دانند ، چیستی و حقیقت آن را می دانند ؟تا کنون موسیقی را استماع کرده اند ؟کدام موسیقی؟ کی؟ کجا؟
پس صوت دلنشین قرآن چه شد؟؟؟ موسیقی نیست ؟ پس نغمه ی ملکوتی داوود نبی چه شد؟؟؟ موسیقی نیست ؟ صدای آبشار و چهچه هزار بر روی شاخسار چه شد؟ موسیقی نیست؟؟؟
خداوند این اصوات و اشارات را بی دلیل نیافرید ! آن خداوند حکیم ، این آوا را برای روح متعالی تو آفرید ! استاد الهی قمشه ای سخنرانی در باب موسیقی دارد و چه زیبا تفسیر می کند زمانی که از نظم آفرینش هستی را در هفت نت موسیقی خلاصه می کند .
نواختن آلات موسیقی - هرچند مشترک باشد - به مطلق حرام است ، ولی استماع آن تنها اگر به صورت لهوی باشد ، حرام است ( بهجت ، توضیح المسائل ، متفرقه م20)
در باب فتوای فوق هرچه به ذهن کوچک و علیل و حقیر و ناقص خود فشار آوردم متوجه علت نشدم ، گیریم من جاهل ! ای عقلا ، چرا ؟
آیا آنان که میدانند با آنان که نمی دانند یکسان هستند؟
به عنوان یادگاری برای آینده ،این نامه را اسکن کردم و در اینجا قرار دادم ! شاید در سن پیری و کهولت باز آن را بخوانم و به یاد دوران خوب کودکی بیفتم

جمعه ، سوم مهر ماه 1388
یاحق
به نام ایزد دانا
این وبلاگ به صورت موقت به آدرس زیر انتقال یافت.
به نام خدا
پیر مرد اغلب شب های بارانی کنار شومینه مینشست و فنجان قهوه تلخ را در میز کنار دستش قرار میداد و به عکس های نصب شده بر روی دیوار خیره میشد . جرعه ای از قهوه اش مینوشید و به درون خاطرات گذشته فرو می رفت . گرامافون قدیمی اش قطعه ای از آثار باخ را پخش می کرد و او را به یاد زمانی می انداخت که برای اولین بار او را کافه سانکاپو دیده بود . یاد آن خاطره ی شیرین چهره ی شکسته و رنجور پیرمرد را اندکی متبسم می کند .
در آن زمان بیست و سه ساله بود ، بعد از یک روز سخت کاری ،شب هنگام در کافه سانکاپو نشسته بود و در حالی که سیگارش داشت به انتها میرسید ، ناگهان نگاهش به در خیره ماند ، زنی گندمگون با لباسی سفید واره کافه شد ، ارنست ناخودآگاه از جایش بلند شد ، سیگارش از لبش افتاد ، و آهسته آهسته به سمت درب خروجی رفت. صاحب کافه به زیردستش گفت تا برود و پول نوشیدنی را از ارنست بگیرد. و ارنست بی توجه به او تنها به راه خودش ادامه می داد ، تا جایی که خدمتکار کافه با او گلاویز شد و او را به شدت کتک زد. ارنست خود را به خانه رساند ، درب را آهسته بست و یکراست وارد تختخواب شد .
به نام خداوند عادل و عدالت گستر
دیروز پنج شنبه بود و من معمولا پنج شنبه ها و یا جمعه ها سعی می کنم سری به سرای اهل قبور داشته باشم . ساعت حدود ۶:٣٠ بود و ساعات نزدیک و منتهی به افطار بود ، این ساعات معمولا جز شلوغ ترین ساعات ترافیکی و ازدحام جمعیت هستش و اکثرا سعی دارند هرچه سریع تر خود را به منزل برسانند .

به میانه راه رسیده بودم ،در ورودی یکی از خیابان های اصلی و منتهی به تازه آباد ( قبرستان) ، که ورود غیر تاکسی به آن ممنوع است ، افسری قصد داشت راننده ای را به دلیل تخلف جریمه کند ، در همین میان پیرزنی که یک نان بربری در دست داشت و درحال عبور از خیابان بود ، با لهجه شیرین گیلکی و با لحنی مهربان و ملتمسانه ، خطاب به افسر راهنمایی و رانندگی گفت : نینیوس ، ایفطاره !!! ( برایش جریمه ننویس ، زمان افطار نزدیک هستش)
من در گوشه ای ایستادم تا شاهد ادامه ی ماجرا باشم ، افسر لحظه ای تردید کرد و سپس به راننده خاطی اجازه ی عبور داد.
خب.. این قضیه هرچه بود تمام شد ... ولی نتیجه ای که از این خاطره می توانم بگیرم برایم کمی دشوار است.
شاید بتوان گفت ، آن افسر جوان ، به دلیل احترامی که برای سن و سال و موی سپید پیرزن قائل بود از اجرای قانون چشم پوشی کرد. و شاید هم بتوان گفت پیر زن نقطه ی حساس مذهبی افسر را نشانه رفته بود ، و با گفتن اینکه زمان افطار نزدیک هستش ، سعی کرد از وجه احساسی - مذهبی او استفاده کند.پس عواطف مذهبی و اخلاقی اهم بر قانون است.
و یا شاید اینطور باشد که گاهی پیرزنان مجریان اصلی قانون هستند و مافوق افسران و درجه داران دیگر و یا گاها صلاح و مصلحت را بهتر میدانند.
به نام خداوند شب قدر
حمد و سپاس خدای را که به بندگان مفلوک و خاکی و هیچ چیز ندار ، اذن تنفس و تفکر داد. براستی این خدا چه خداییست که به بندگان چشم و گوش بسته ی خود اخیتار و اذن و اذن تفکر و تعقل می دهد. این چه خداییست که بنده ی خود را مختار میداند ، که حتی وجود آفریننده و خالق خود را نیز بتواند انکار کند. چقدر عذاب آور است برای روح ضعیفمان که اگر کمکی به کسی داشته باشیم و تشکر از او نشنویم ، وچه سخاوت مند است آن خدایی که بی چشم داشت هرچه هست و نیست را به این موجود ناسپاس ارزانی داشته.
در چند روزی که این وبگاه تعطیل بود ، تجاربی کسب کردم ، تجربه ای از جنس حقیقت و اوهام ، که متاسفانه هنوز قدرت تمیز دادنشان را بدست نیاورده ام.
به عدالت سرای خداوند گذری یافتیم، خود را در آن دادگاه نورانی بسته در غل و زنجیر و کثافات نفسانی دیدم ، و خدا در گوش من زمزمه و نجوایی کرد ، که من را به زانو درآورد ، تا جایی که استخوان نازک ایمانم به لرزه افتاد و ترک خورد .
خواب بودم یا بیدار ، مست بودم یا هشیار ، کجا بودم و کی ، یادم نیست ،
ولی یادم هست ، که او ذات محبت و مهربانی است. که او جود مطلق است ، او غفور محض است . بدان سبب است که خداست.
----------------------------------------------------------------

ایام شب قدر در راه است ، و چه ایام شاد و مبارک و فرخنده ای !
کوته نظریست که اگر شب قدر را ، صرفا شب گریه بدانیم ، شب قدر ، شب جشن و سرور ملکوتیان است .
حال این شب چیست و کجاست ؟ آیا تنها عشوه ای از جانب معبود آسمانها و زمین نیست تا شاید این بندگان خاکی را به تکاپویی جهت نیل به حقیقت وا دارد؟ شب قدر ، یک شب نیست ، دمادم و لحظه به لحظه عمر گران ما که گاهی آن را پوچ می انگاریم، قدر است ، اگر قدر بدانیم
دیشب ، شب 19 رمضان و یا اصطلاحا شب قدر بود ، به یکی از مساجد شهرمان رفته بودم، پیش خودم گفته بودم که امشب برای خودت باش ، امشب هر طور دوست داری عمل کن... امشب تو و خدا با هم و برای هم باشید... مسجد مذکور جز مساجد به اصطلاح علمی شهرمان است ، به دلیل داشتن یک روحانی باسواد و روشن ، خلاصه اینطور بگم ، با سایر مساجد کمی متفاوت است ، و بیشتر مراسم آن حول محورهای معرفتی دور میزند و کمتر به حواشی میپردازد ، سینه زنی و مداحی در آن کمرنگ تر است و این به نظر من شاید نکته ی قوتی برای آن باشد.
خب... مسجد بسیار شلوغ بود ، و البته این موضوع قابل پیش بینی بود ، چون معمولا مردم سعی می کنند حد اقل در این شبها کمی خدایی تر شوند ، حداقل به ظاهر.
جوانانی در میان جمعیت در حال عبور هستند ، با یکسری کتاب های روی هم انبار شده کوچک ، ناگفته پیداست که اینها چیست ! جزواتی از کلام خدا ، قرآن ، است برای روی سر گرفتن . جزوه ای از او درخواست کردم و او مهربانانه به من داد.بازش کردم ، همه عربیست ، حتی یک کلمه به زبان مادری من در آن نوشته نشسته ، نمیدانم این بخشی از کلام خدا که قسمت من شده دارای چه مضمونیست. مردی نسبتا میانسال با صورت اصلاح کرده و صاف کنار من نشسته ، در حال خواندن جزوه ی خود با صوت نسبتا بلندیست ، کمی مطالعه و قرائت کرد و آن را بست ، میخواستم از او بپرسم دو جمله ای از آنچه در این جزوه آموختی به من بیاموز...ولی نگفتم... چرا؟؟؟
پیرمردی در سمت راست من نشسته و با نفر جلویی که نسبتا جوان است در مورد موی بلند یکی از اعضای مسجد در حال بحث است . می گوید چرا ایشان مویشان بلند است و آن را از پشت بسته اند...!!!
سخنران وارد مجلس می شود و عده ای به احترام او به پا میخیزند ، بالای منبر می رود و سر بحث را با سوره ی قدر آغاز می کند. گاهی کلماتی به کار می برد که من انگشت به دهان می مانم که یعنی چه...؟؟؟ آیا قصد دارد سوادش را به رخ دیگران بکشد ؟ آیا فکر می کند پای منبر همه علامه هستند ؟؟؟ آیا فکر می کند عده ای علامه هستند؟؟؟ آیا میخواهد دیگران را به تکاپو وادارد و دنبال تحقیق بفرستد ؟؟؟ آیا....بگذریم
آخرش هم من نفهمیدم "تنجیزی" یعنی چه...؟
گاهی به پیرمرد هایی که در اطرافم نشسته اند نگاه می کنم... تعدادی با دهان باز او را نگاه می کنند ، عده ای سر به زیر انداخته اند ... (نمیدانم دارند فکر می کنند یا استماع می کنند یا...) کودکی در میان جمع به هم فشرده سرو صدا می کند ، ولی اینطور که استنباط می شود ، غالب مستمعین و حاضرین فیض می برند (انشالله).
خب... بله ...زمان دعا و نیایش و استغفار فرا رسیده... کم کم جو معرفتی مسجد حال و هوای دیگری به خود میگیرد ، خطاب می شود که چراغ ها را خاموش کنید ، چراغ ها یکی پس از دیگری خاموش می شوند ، مردم کم کم سرهایشان را به گریبان و زانوان خود فرو می برند... یکی از مداحان مسجد که الحق صوت ملکوتی و دلنشینی دارد ، دعای مناجات حضرت علی در مسجد کوفه را می خواند ( به عربی). و من با عربی دست و پا شکسته خود می توانم بعضی از عبارات این دنیا را متوجه شوم. این دعا را خیلی دوست دارم... در اواخر دعا... حوصله ام کم کم سر می رود... پیش خودم میگویم کافیست... از گوشه و کنار مسجد صدای گریه به گوش میرسد. بعضی آرام و بعضی بلند ، در فرازهای مختلف دعا ، شدت و ضعف پیدا می کند.
بعد از پایان دعا... وقت قرآن به سر گرفتن است ، حاج آقا می گوید ، بعد از من تکرار کنید ، پیش خودم میگویم ، اگر بفهمم چه می گویی تکرار خواهم کرد ، ولی خب... ناخواسته بسیاری از آن عبارات را تکرار کردم... شاید میترسیدم که اگر تکرار نکنم کافر شوم.
نام معصومین ، تک تک برده می شد ، و هر کدام ده مرتبه . از خدا خواسته میشود که به حق این معصومین یاری و کمکمان کند. من پیش خودم فکر کردم ، آیا نمیشود یکراست از خدا خواست؟ من دوست دارم از خود خدا بخواهم! در مورد توسل و شفاعت اطلاعات نظری دارم ، ولی دل و عقلم به من میگوید از خود خدا بخواه! ولی هنوز ترسی در وجودم هست ، که می گوید ، به حرف روحانی گوش کن، او راه را بهتر میداند. نمیدانم این ترس چیست؟ تعصب است؟ جهل است؟ ندای فطرت است؟ هرچه هست برایم خیلی دردآور است.
سر انجام دعا به پایان می رسد ، چراغ ها روشن می شود ، بسیاری از مردم با سرعت به سمت درب خروجی هجوم می برند که زودتر از مسجد خارج شوند.در آن سوی مسجد محمد را با دوستش محمد تقی میبینم ، سلام و احوال پرسی و التماس دعا و.... کمی آنطرف تر مقداد روی سجاده ای نشسته با او هم سلام و احوال پرسی می کنم ، به شوخی می گویم : ای ریاکار ، حتما باید روی سجاده نمازبخونی؟ برادرش به من نگاه تلخی میکند و این جریان تا پایان ادامه دارد، شاید هم من تلخ تصور کردم.
بحث به وبلاگ من میرسد ، که چرا تعطیل است ، مقداد می گوید : مطالب خطرناکی مینویسی. هرچند منظورش را تا حدودی دریافت کردم ، سعی کردم به جزئیات نپردازم و وارد بحث نشوم. محمد هم به من گفت : که تصور می کرده من از خط و مشی گذشته ام پشیمان هستم و در حال توبه و انابه به درگاه خدا ، و یا گناه کبیره ای مرتکب شده ام. خود را از این شبهات تبرئه می کنم و با هم به سمت درب خروجی می رویم.
بیرون مسجد شیر گرم توزیع می کنند... یک لیوان بر میدارم ... و به سطح خیابان نگاه می کنم ، ساعت 2 صبح است ، و سطح خیابان پر شده از لیوان های یک بار مصرف شیر که بسیاری از استغفار کنندگاه بعد از دعا و مناجات در خیابان انداخته اند. پیش خودم فکر می کنم ، ای کاش در کنار توزیع شیر ، کمی هم به فرهنگ خوردن آن نیز توجه کنند، و یا در مسجد ، در کنار ذکر مصائب دینی ، ذکر مصیبتی از فرهنگ غنی ما داشته باشیم.
اسباب اساسی شب قدر سجاده و قرآن و مفاتیح نیست ، تو هستی!
بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من النفسی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام دادگر بی همتا
هــــــــــــــی... تابستون هم تموم شد.... چقدر سریع اومد و رفت ، امروز رفتم بودم سایت دانشگاه ، دیدم نوشته نوزدهم انتخاب واحد ترم جدید هستش... و این یعنی چی؟ یعنی تعطیل شدنبیدار موندن تا ساعت 3 صبح ، یعنی خوابیدن سالعت 12 شب ، جای ناجورش اینجاست که باید ساعت 6 صبح هم از خواب بیدار بشی و به خودت بقبولونی که باید بری دانشگاه سر کلاس بشینی...
البته همه ی اینها خوبه ، نای جاورش اینجسات که نمیدونم ریاضیات مهندسی رو این ترم بردارم یا بمونه ترم دیگه... که احتمال 95 درصد همین ترم کلکش رو میکنم ، اگه خدا بخواد .
از این مشکل تر اینجاست که باید آمار مهندسی رو هم یک بار دیگه بردارم.... البته شاید این یه قلم جنس رو بذارم ترم دیگه...
دهنم کف کرده و دارم لحظه شماری می کنم تا اذان بشه و بطری آب رو تا آخر سر بکشم... فکرش رو بکن... آب خنک که داره از گلوت پایین میره و تشنگیت رولحظه به لحظه کمتر میکنه... دوست دارم ساعت ها بیشنم و به بطری آب معدنی دماوند که از خنکی زیاد جدارش عرق کرده نگاه کنم...
خب این هم به نوعی کشتی با نفس هستش دیگه.. به قول علما ، جهاد اکبر...
الهم جعلنا عاقبت امورنا خیرا
به نام خداوند رحمان و رحیم
ماه رمضان هم به سلامتی از راه رسید ، خدا به ما عنایتی کرد و عمری داد ، تا ماه رمضان سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی را ببینیم. و یک بار دیگر به خودمان فکر کنیم.

وقتی که دقیق نگاه می کنم ، میبینم این ماه تفاوت چندانی با سایر ماه های سال ندارد ، حداقل ظاهرش که اینطوره ، این ما هستیم که به سی روز خدا روح و جان میبخشیم و آن را رمضان می نامیم، و با خدای خود عهد میبندیم که بنده ی بهتری باشیم.
هرسال همین ایام ، به این فکر می کنیم که کمتر دروغ بگیم ، کمتر چشم چرانی کنیم ، کمتر هزار و یک جور عمل ناجور انجام بدیم...
ولی...ماه رمضون که تموم میشه ،کم کم... کم کم ، شروع میکنیم به..... دوباره روز از نو و روزی از نو... نه... من یکی که آدم بشو نیستم...
خدا اون بالا نشسته و(نعوذ بالله) دستش رو گذاشته زیر چونش و به ما آدم های کج و کوله نگاه میکنه ، پیش خودش میگه... ای کاش یه خورده اون کله لامذهبتون رو به کار مینداختین، اون وقت خیلی چیزهارو میفهمیدین... بعد من افتخار می کردم که چه خلفای با ارزشی دارم... نه مثل شما بی بخار و بی مصرف... هی هر سال ایام شب قدر برید توی مسجدها و داد و فریاد کنید و تو سرتون بزنید، قرآنی که واسه فهمیدن و عمل نازل کردم روی سرتون بگیرید و از اماماتون خواهش و تمنا کنید که شفاعت شمارو کنن.... باشه... من که بخیل نیستم....میبخشم... ولی اشکال کار اینجاست که دارم سال دیگه و سالهای دیگر تر رو هم تو مانیتور میبینم، همش همینه....همش تکراریه،شما جای من خدا بودید، میبخشیدید؟
مگه پیامبرم پیام من رو به شما نرسوند ؟ از بس که کلتون پوکه ، اگه زبان پیامبری که واستون فرستادم رو بلد نیستید، برید یاد بگیرید ، اگر یاد نگرفتید ، حد اقل دو تا آیش رو به زبان خودتون بخونیدش که دو کلمه بفهمید ، نه اینکه کلش رو به عربی بخونید و هیچی نفهمید... دمتون گرم... من که اینقدر هواتون رو دارم ، شما هم یه خورده مرام بزارید. مگه نگفته بودم :
به عصر سوگند، (1)
که انسانها همه در زیانند (2)
مگر کسانى که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، و یکدیگر را به حق سفارش کرده و یکدیگر را به شکیبایى و استقامت توصیه نمودهاند! (3)
حال خود دانید
به نام خدا
مسیح گفت :
حکومت خدا در درون توست
و در اطراف توست ، نه در بناهای چوبی و سنگی
تکه چوبی را به دو نیم کن ، و من آنجا هستم
سنگی را بلند کن ,و تو مرا پیدا خواهی کرد
Jesus Said:
The Kingdom of GOD is inside you
And All Around You... Not in buildings of wood and stone
Spilt a piece of wood and I am there
lift a stone and you will find me
گفتار ٧٧ انجیل توماس -دیالوگی از فیلم استیگماتا(١٩٩٩-روبرت وین رایت) (نقد استیگماتا را اینجا بخوانید)
به نام خداوند جان و خرد
حتما ، نام ازدواج موقت به گوشتان خورده است ، نام فقهی یا قرآنی آن متعه است ، و در عرف به آن صیغه و یا صیغه موقت هم می گویند.

حال سوالی که مطرح می شود این است ، که ازدواج موقت چه کاربردی دارد؟
فکر نمی کنم پاسخ دادن به این سوال ، آنقدر سخت باشد ، ساده ترین چیزی که در اولین گام به ذهن آدمی می رسد ، ارضا شهوت جنسی است . وسیله ای که شارع مقدس اسلام (از منظر شیعه) آن را برای مومنان در نظر گرفته.
البته تبصره هایی به این موضوع زده اند ، از قبیل اینکه برای مواقع اضطراری است و یا اینکه مرد متاهل نباید بدان متوسل شود و ....
شیعه محکم ترین دلیل مشروعیت و جواز ازدواج موقت را آیه ی ٢۴ سوره نسا می داند.
و زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر آنها را که (از راه اسارت) مالک شدهاید (زیرا اسارت آنها در حکم طلاق است) اینها احکامى است که خداوند بر شما مقرّر داشته است. اما زنان دیگر غیر از اینها (که گفته شد)، براى شما حلال است که با اموال خود، آنان را اختیار کنید در حالى که پاکدامن باشید و از زنا، خوددارى نمایید. و زنانى را که متعه [ازدواج موقت] مىکنید، واجب است مهر آنها را بپردازید. و گناهى بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با یکدیگر توافق کردهاید. (بعداً مىتوانید با توافق، آن را کم یا زیاد کنید.) خداوند، دانا و حکیم است. (24) ( ترجمه آیت الله مکارم شیرازی)
ازدواج موقت در زمان محمد(ص) ، علی(ع) و خلفه اول و نیمی از زمان خلیفه دوم اهل سنت مرسوم بوده و شخص پیامبر و علی (ع) و صحابه خاص نیز به این امر اقدام نموده اند. خلیفه دوم(عمر) ازدواج موقت را حرام اعلام می کند و تا جایی که می گوید حد شرعی آن سنگسار است.(مسند احمد حنبل - ج١ ص۵٢) یعنی درواقع آن را با زنا برابر می داند.
حرام کردن ازدواج موقت توسط عمر ، موجب افزایش فحشا و فجور در میان مسلمانان آن زمان شد تا جایی که علی (ع) فرمود:
اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیری نمی کرد ، هیچکس زنا نمی کرد ، مگر آنکه خیلی پست و شقی باشد(الغدیر ج۶ص٢٠۶)
حدیث در باب استحباب ازدواج موقت بسیار است که بنده تنها به ذکر یک مورد آنها در یکی معتبرترین کتابهای شیعه اکتفا می کنم
امام صادق (ع) : هرآینه دوست ندارم که مرد مسلمانی از دنیا برود و سنتی از سنتهای رسول خدا مانده باشد که او به جای نیاورده باشد .همانا دوست دارم مومن از دنیا نرود مگر آنکه ازدواج موقت کرده باشد ، ولو یک مرتبه (وسائل شیعه ج١۴ص۴۴٢و۴۴٣)
پس دیدیم که نظر دین مبین اسلام در مورد این پدیده چیست؟ حال به جامعه خود نگاهی بیندازیم و تجلی این فرع دینی را بنگریم.
اگر ازدواج از منظر فقهی حکمی است مستحب ، اگر ترس از به گناه افتادن برای فرد باشد ، واجب می شود . این حکم تفاوتی در نوع موقت یا دائم ازدواج ندارد.
از طرفی آمار بالای فحشا (نمونه های کوچکش در صفحات حوادث روزنامه ها) ، نشان گر اوضاع خطرناک جنسی در کشورماست .
به هر حال غریزه و شهوت جنسی ، موهبتی خدادادی است که باید به شیوه صحیحی ارضا شود .
گرانی و تورم ، مسکن ، بیکاری و... عواملی هستند که ازدواج دائم را برای جوانان سخت می کند و از طرفی مرجعی وجود ندارد که ایشان به صورت موقت ازدواج کنند و شهوت سرکش جنسی خود را خاموش کند ؛ حال این جوان چه بکند؟
ناچار متوسل به خودارضایی می شود ، که مضررات روحی و روانی خودارضایی نیز بر کسی پوشیده نیست ، و نیز اینکه خودارضایی از گناهان کبیره است نیست عاملیست تا بیش از پیش موجب تاسف روحی برای جوانان می شود.
حال چه راهی باید اندیشید برای این معضل بزرگ؟ عده ای از مراجع می فرمایند ، که از خوردن غذاهای محرک(پیاز،موز،شکلات و...) خود داری کنید، ورزش کنید ، تهذیب نفس کنید .... خلاصه هر غلطی که میکنید بکنید.... ولی ازدواج موقت نکنید! شاید این موضوع را به صورت آشکارا نگویند ، ولی در عمل غیر از این نیست.(امتحانش مجانی است).
در هر صورت ، اگر ازدواج موقت یکی از سنن پیامبر اسلام است ، جای خالی آن در جامعه اسلامی ما به شدت حس می شود . این سنت پیامبر آیا تنها اختصاص به زمان ایشان دارد؟ آیا انسانهای امروز جامعه ما شهوت جنسی ندارند؟ اگر بد است ، پس درش را تخته کنید ، که ما تنها بار قبول داشتن آن را بر دوش نکشیم.
1-پشت خط عابر پیاده ایستاده ای تا چراغ برای عبور تو سبز شود ، حدود 30ثانیه وقت صرف کرده ای ، و لحظه شماری می کنی تا هرچه زودتر چراغ سبز شود ، بالاخره انتظار به پایان می رسد و هنگام عبور از خیابان یک اتوموبیل در وسط خط عابر پیاده توقف می کند و راه تو را میبندد ، اگر آدم صبوری باشی ، مجبور هستی ماشین را دور بزنی و عبور کنی ، اگر شخصیت جسورانه ای داری ، به او تذکر میدهی و یا به گونه ای شدید با او برخورد می کنی که متعاقب آن میان شما درگیری روی می دهد(و پلیس هم مانند داور بوکس به شما نگاه می کند) ....... خلاصه هرکس بالطبع شخصیت خویش عکس العملی نشان می دهد.
2-برای انجام کاری اداری به یکی از ادارات دولتی مراجعه می کنی ، و بعد از زقتن به چندین اتاق و پرونده سازی و کاغذبازی های تکراری، در صف نسبتا طویلی منتظر هستی تا به کار شما رسیدگی کنند ، ناگاه کسی از کنار همه ی در صف ایستاده ها عبور کرده و خود را به منزل مقصود می رساند ، کارش انجام می شود ، موقع برگشت با لبخندی رضایت مندانه به تو نگاه می کند ، و آنجاست که تو نمیدانی چه باید بکنی...
3- برای خرید یک تلفن همراه وارد مغازه ای می شوید ، از مغازه دار قیمت گوشی را سوال می کنید ، با شنیدن قیمیت ، نزدیک است شاخ دربیاورید ، چون ، چند مغازه پایین تر قیمتی بسیار متفاوت به شما گفته بودند . اگر چرایش را جویا شوید ، هزار و یک دلیل واقعی و غیر واقعی به شما عرضه می شود ، که سرانجام از خرید گوشی پشیمان می شوید. و دست از پا دراز تر به خانه برمیگردید

بعد از اینهمه دردسر ، پیش خود فکر می کنم ، قانون چیست؟ اگر هست ، کجاست؟ اگر جایی هست ، برای که هست؟
ریشه ی بسیاری از تخلفات اینچنین ، به نوعی در تقابل با بی قانونی و یا عدم اجرای صحیح قوانین دارد. حال چرا؟؟؟ این چرا آنقدر بزرگ است که شاید نتوان در مرحله اول آن را هضم کرد، و نیاز به دیدی وسیع دارد(که به دلایلی از داشتن آن معذوریم)، ولی سعی خود را می کنیم تا قدری از این بحر را در کوزه ای بگنجانیم.
آیا ما ایرانیان مردمانی قانونگریز هستیم که از قانون ، هرچه فدر هم که سخت گیرانه باشد فرار می کنیم ، و یا مجریان قانون به دلایلی نمی توانند قانون را اجرا کنند یا نمی خواهند که اجرا کنند یا ....؟
بسیاری از ما دیده ایم که به صورت موقت ، برخورد با تخلفی آغاز می شود و جار و جنجال بسیاری به پا می کند ، اما پس از اندک زمانی به فراموشی سپرده می شود.
راهنمایی و رانندگی ما ظاهرا پیشکسوت این موضوع است ، از جریمه کردن به دلیل نبستن کمربند ایمنی گرفته ، تا کلاه ایمنی موتور سواران ، از حمل با جرثقیل گرفته تا علامت پارک ممنوع بی خطر( بر وزن کبریت بی خطر)
مواضع غیر واضح و موضعی نهادهای مختلف اجرایی ، این نگرش را در مردم ایجاد می کند که اگر مسئولان مملکت خود را مقید ندانند که آییننامه ای جامع و قابل پیگیری وضع کنند ، چرا ما(مردم) خود را به ستم انداخته و پیروان قانون بی قانونی نباشیم؟
اگر راننده ی متخلف بداند که پلیس بالای سر او ایستاده و مجازات سنگینی برایش درنظر گرفته ، کی به خود اجازه تخلف می دهد؟ اگر کارمند فلان اداره دولتی و یا خصوصی خود را تحت نظارت شدید فلان دستگاه و یا مدیر بداند ، کی می تواند تخلف کند؟
بخشی از اشکال کار اینجاست ، که پست های کلیدی ما در دست افراد نالایق است ، کسانی که به با روابط و پارتی وارد یک جایگاه شده اند. و این تئوری نیست، حقیقت است. و حقیقتی تلخ(حتی تلخ تر از شکلات تلخ پارمیدا)
بخش عظیمی از این پروسه در پرتو عدم نظارت صحیح قانون است که رنگ می یابد ، و مجریان قانون ما ... بگذریم....
نمیدانم از کجا بگویم که بتوانم این مکعب روبیک را حل کنم ، چون به هر وجهی از آن که تمسک بجوییم ، وجه دیگر ار تخریب کرده ایم و یا خودش ویران شده ، و کجاست آن تدبر عمیق و صحیحی که بتواند چاره ای برای ما بیندیشد.
شعری از مرحوم پروین اعتصامی ، شاید بهتر از هزاران خط بتواند این واقعه مخوف را شرح دهد.
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت، این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی،زان سبب افتان وخیزان میروی
گفت جرم، راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است، والی راسرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست
گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست ،جز نقشی ز تار و پود نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی،زان چنان بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو ،حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هوشیار مردم ،مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
به نام معبود تنهای من
( این شعر و یا قصه نیست ، چرندیاتی است که ارزش خواندن ندارد ، پس وقت خود را برای خواندن آن هدر ندهید)

شب بود ، هوا بارانی و خنک بود ، نمی دانم ساعت چند بود ، یازده؟ ، دوازده؟ نمی دانم .
با خودم چتر نبرده بودم و پیراهن و موهایم خیس شده بود . آمده بودم بیرون قدم بزنم ، و دوست نداشتم فعلا به خانه برگردم ، پیرمردی بی خانمان در یکی از کوچه ها روی دیوار میشاشید ، در همان حوالی سگی ولگرد کنار درختی چمباتمه زده بود و کمی آنطرف تر چند گربه بر سر یک کیشه آشغال دعوا می کردند. خیابان خلوت بود ، مردم در خانه هایشان بودند و هر از چندگاهی ماشینی از آن می گذشت .
به چهار راه رسیدم ، تا حالا هیچوقت چهار راه را اینقدر خلوت ندیده بودم ، انعکاس نور زرد چشمک زن چراغ راهنمایی روی سطح خیس خیابان جالب بود . ماشینی که صدای ضبطش به طرز آزار دهنده ای بلند بود از کنارم عبور کرد . توی دلم گفتم ، تف به گور بابا ننت.
کمی بالاتر به رستوران گورابی رسیدم که داشت کم کم تعطیل می کرد ، کمی پشت در رستوران توقف کردم ، و به درون آن نگاهی انداختم ، کارگر رستوران به بدخلقی نگاه چپی به من کرد ، که گویا منظورش این بود که ، مگه کوری؟ نمیبینی داریم تعطیل می کنیم؟
کارگر رستوران زباله ها را سر خیابان در سطل مخصوص گذاشت ، موقع برگشتن ازش پرسیدم ، ساعت چند است؟ نگاهی به من کرد و با لحنی خسته گفت، یک و نیم.
هنوز راه رفتن برایم زیر باران های ملایم لذت بخش است ، وقتی قطره ها روی پوست صورتم سر می خورند ، حس خوبی به من دست میده ، دوست ندارم برگردم به آپارتمانم ، احتمالا صابخونه حرامزاده منتظره من برگردم خونه و واسه پول اجاره ماهیانه روی سرم خراب بشه . ای لعنت به تو...
دارم به پل محرابی میرسم ، چقدر روی این پل خاطره دارم ، نصف شهر از روی این پل پیداست ، یادش بخیر ، اون روزها با مهتاب روی این پل... کنار آب مینشستیم ، آخرین باری که دیدمش ماه پیش بود ، نمیدونم کدوم بی ناموسی گل های کنار قبرش رو لگد کرده...
به نام آفریننده صفت امنیت
حدود چهار سال است که ایران ما با پدیده ای جدید روبرو شده ، شاید هم چندان جدید نباشد ، ولی با نامی جدید وارد عرصه اجتماع شده. "گشت ارشاد".
به راستی "گشت ارشاد" چیست؟ چه هدفی در پی دارد ؟ از کجا آمده و چرا ؟
نظر شما در باب حجاب چیست؟ امری شخصیست و یا مصلحتی اجتماعی ؟
آیا به کمک گرفتن از زور و جور می توان ، تفکر ، ایده ، عمل یا ... هر موضوع دیگری را به جامعه القا کرد؟ اگر می توان این کار را کرد ، به چه قیمیت؟

هر از چندگاهی که در خیابان و کوچه و بازار و معابر در گذر هستم ، ماشین ون سبز و سفیدی را میبینم ، که یک مرسدس بنز پلیس آن را اسکورت می کند ، پشت و پهلو و کنار این ماشین عجیب ، عبارت "گشت ارشاد" را با رنگ زرد ، به صورتی که چشم را متوجه خود سازد ، نقش بسته است. شخصی با محاسن نسبتا بلند ، در جایگاه کناردست راننده نشتسه ، در حالی که کمی دست خود را از پنجره ماشین بیرون گذارده ، و بی-سیمی در دست دارد ، به راننده اشاره می کند که ماشین را متوقف کند. و ادامه ماجرا.......
از نگاه و منظر دینی (اسلام) حجاب یک مصلحت اجتماعی است ، که از بروز فحشا و فساد اخلاقی در جامعه جلوگیری می کند. و حریم زن و مرد را به عنوان یک انسان ، فارغ از تعلقات جنسی به جامعه معرفی می کند.
پدیده گشت ارشاد ، در راستای حفظ یکی از دستاوردهای انقلاب اسلامی (حجاب) ، وارد اجتماع و جامعه ما شده ، و با رویکردی انتظامی و عموما زورگویانه ، قصد در حفظ این حریم مقدس دارد .
هم اکنون در بسیاری از جوامع اسلامی دیگر مانند لبنان ، حجاب امری اختیاری است ، و کسی سعی نمی کند تا با دیکتاتوری و زور عقیده و نظر خود را در مورد حجاب به دیگری القا کند. متاسفانه بسیاری از موارد ، ما خود را محق می دانیم تا فکر و عقیده ی خود را به هر قیمتی به کرسی بنشانیم و دیگران را فاقد شعور کافی برای تصمیم گیری برای مسائل زندگی خود بدانیم. تا جایی که گاهی به صراحت می گوییم ، صلاح و مصلحت دیگران را ما از آنها بهتر متوجه میشویم.
با نگاهی به سطح جامعه ، به راحتی می توان متوجه گشت که حجاب غالب در کشور ما چادر نیست ، در حالی که متشرعین و دینمداران ، حجاب کامل را چادر می دانند. پس میبینیم که جامعه ما با حجاب کامل فاصله دارد . حال آیا آن را به حال خود رها کنیم ؟ یا کار دیگری انجام دهیم؟
متاسفانه بسیاری از تصمیم گیری های نادرست و نابجا ، تاثیراتی بر جامعه می گذارد که جبران آن به راحتی امکان پذیر نیست. رویکرد هشت ساله دولت اصلاحات و بسیاری از تساهل ها در این دولت ، آسیب بسیاری به بدنه ی دینی کشور ما وارد کرد ، و از طرفی هم دولت نهم با رویکردی غلط سعی در جبران آن اشتباه داشت. و دارد.
متاسفانه این موضوع هنوز برای بسیاری از دولت مردان ما روشن نشده که ، نمی توان به زور ، تفکری به به مردم املا کرد ، مردم خود دارای شعور و فکر هستند و نمی توان با افراط و تفریط دینی ، آنها را فریب داد.
به پوشش ظاهری مردم نگاه کنید، به طرز نگاه مردم به قشر بسیج نگاه کنید ، به نگاه آنها به روحانیت بنگرید ، متاسفانه اینطور تلقی شده که بسیج و روحانیت دست به دست هم میدهند ، تا مردم را سربسته نگاه دارند. اینروز بسیج به شکل اهرم فشاری به مردم به نظر می رسد ، کسانی که به خود حق این را می دهند تا دیگران را مورد فشار قرار دهند و اندیشه و رای آنها را بی ارزش بدانند.
به راستی چرا؟ مگر این مردم نبودند که با پشتیبانی از امام خمینی ، انقلابی تاریخی به ثمر رساندند ، قدرت مردم نباید بر کسی پوشیده بماند. چون این اکثریت هستند که تصمیم میگرند ، چه درست و چه غلط.
اگر روزی حجاب در کشور ما به صورت امری اختیاری درآید ، آن زمان است که حجاب واقعی خود را نمایان می سازد ، یک گل سرخ در میان خارستان تجلی بیشتری دارد ، تا در میان گلهای سرخ مصنوعی. باید این اخیتار را به مردم داد تا خود مصلحت خویش را برگزینند.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام آفریننده شادی

چندی پیش ، با جمعی از دوستان به پارک شهر رفته بودیم ، و با این پلاکارد برخورد کردیم ، البته ناگفته نماند که متن اصلی بدین گونه بود ،
"بر پا کردن هرگونه چادر ممنوع"
که من باب طنز ، تنها قسمت "چادر ممنوع" آن را خدمت شما ارائه کردم.
بد نیست بدانید ، این امر ، نوعی مغالطه است ، پنهان کردن بخشی از حقیقت و یا عیان داشتن قسمتی از حقیقت ، مغالطه است و موجب انحراف ذهن مخاطب در جهت و خواسته خطیب می شود ، که عملی غیر اخلاقی است. کاری که شاید رسانه ملی ما و بسیاری رسانه های دیگر انجام می دهند ، حتی این موضوع دامن برخی از سران مملکت را نیز ملوث کرده ..... که بماند...
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند عادل و عدالت گستر
امروز به اعتقاد شیعیان ، روز میلاد امام زمان ، مهدی موعود (عج) است.
در اینجا قصد دارم تا با نگاهی واقع نگر به تحلیل و بررسی دیدگاه و ایدئولوژی مهدویت که از باورهای کلیدی مسلمانان است بپردازم.
آیا مهدی صاحب زمان ، تنها یک افسانه تاریخی در جهت ارضا فطرت عدالت خواهی مسلمانان است ؟ و یا یک حقیقت خلل ناپذیر و راستین است که روزی به حقیقت خواهد پیوست.

هرگاه نامی از مهدی موعود به میان میاید ، خواسته یا ناخواسته مفهومی زیبا به نام "عدالت" در ذهن نقش می بندد. از طرفی "امید" نیز چاشنی این احساس می شود و تحقق آن را ضمانت(احساسی) می کند.
اینکه موعود مسلمانان تنها یک تئوری آرمانی است یا یک باور ایمانی نشات گرفته از حقیقت ، به ایمان و اعتقاد هر شخص برمی گردد. (قبلا در موضوع "دینوبیولوژی" گذشته بحث شد) ، و این نظریه مطرح گردید که خدا در عین اینکه "احد" است ، اما بندگان می توانند تصورات متفاوتی از او(خدا) در ذهن داشته باشند و در نهایت خدای هر یک با خدای دیگری متفاوت خواهد بود ، و البته این تفاوت ممکن است بسیار سطحی و یا بسیار عمیق باشد ، ولی هرچه قدر هم که این تفاوت ریز باشد ، دو خدای متفاوت رسم می کند. که دقیقا یکسان نیستند.
برای تقرب به ذهن، موضوع "قدرت" خدا را بیان می کنم ، اگر از یک قهرمان وزنه برداری سوال کنید که بلند کردن یک وزنه 100 کیلویی برای شما چقدر دشوار است ؟، می گوید ، بسیار آسان است .
حال اگر از یک شخص غیر ورزشکار در مورد بلند کردن همان وزنه سوال کنید ، می گوید بسیار سنگین است.
در اینجا دو ذهنیت متفاوت از وزن و قدرت به ما دست می دهد و نسبیت این موضوع(قدرت) را بهتر درک می کنیم.
حال یک عابد پرهیزگار ، آیا قدرت خدا را به اندازه ی یک زناکار شرابخوار درک می کند؟ پاسخ مشخص است ، پس این دو نفر به دوخدای متفاوت ایمان دارند ، با قدرت های متفاوت. ولی در عین حال هردو به خدا ایمان دارند و او را قدرتمند می دانند.
پس با توجه به بحث اعتقاد به یک موضوع یا نظریه (مهدویت) ، این موضوع تنها در گرو این است که شما بدان اعتقاد داشته باشید یا نه ( من در مقام انکار یا اثبات نظریه مهدویت نیستم) ، و به فرض اینکه شما به این موضوع ایمان دارید ، باید ریشه ی این ایمان و اعتقاد را کشف کرد تا کمی موضوع برای ذهن تاریک ما روشن تر شود.
همانطور که قبلا اشاره شد ، عدالت یکی از مفاهیمی است که برای ما انسانها(عموما نیازمند و محروم) بسیار بدیل و زیباست است ، ولی اینکه چرا ما از ظن خود یار این مفهوم میشویم ، موضوع مهمی است که باید بدان توجه بسیار کرد ، موضوعی که همیشه یا دیده نمی شود ، یا کمرنگ دیده می شود.(به حدیث "الاعمال بالنیات" توجه شود)
همه ی ما موجودات (اعم از انسان یا غیر او) نیازمند هستیم (مادی یا غیرمادی) ، و درجات این نیاز نیز متغیر است ، ولی در برابر منبع بی نیازی ، ما نیازمند مطلق هستیم که امری بدیهی است.
ما نیازمندان در طول زندگی بارها و بارها دیگران حقوقمان را از ما گرفتند ، و یا ما از حقوقی که داشتیم محروم ماندیم ، بسیاری از موضوعات را دوست داشتیم و از آن دور ماندیم و گمان می کنیم که حقمان بود که آنها را داشته باشیم. و ... گاهی به دلیل ضعف خود(جسمی یا روحی یا ...) نتوانستیم به اهدافی که مد نظر داشتیم دست یابیم. و........
عوامل بالا و بسیاری از موضوعات دیگر ،همگی دست به دست هم می دهند تا ما حس کنیم در مورد ما عدالت رعایت نشده است و حق ما در بسیاری از موارد پایمال شده ، از طرفی شاید زور و قدرت آن را نداشته باشیم تا حقمان را مطالبه کنیم ، و این شاید جرقه ای باشد که به شخصی به نام مهدی که احقاق حق می کند متوسل شویم(ممکن است عوامل بسیاری در این موضوع دخالت داشته باشند ، ولی فعلا به همین مورد بسنده می کنم، چون قصد داریم عوامل شبه علمی که آگاهی مجعول و کاذب تولید می کنند را شناسایی کنیم و تا جایی که ممکن است آنها را کمرنگ کنیم یا از بین ببریم)
نه صرفا بدین خاطر که او امام است ، خیر ، چون کاری را قصد دارد انجام دهد که ما خواهان آن هستیم. تاریخ نشان می دهد که مردم در حق امامان بدی های بسیار کردند ، و هرگاه منافع و سود شخصی آنها هم رای اوامر امام بود ( عموما) امام یاران بیشتری داشتند.
این روزها که ایام شادی است ، محله ها و کوچه ها و خیابان های شهر زینت داده شده و در برخی محله ها مراسم مولودی خوانی برپاست ، ولی این موضوع ظاهر امر است ، البته خوب است ، ولی تمام هدف نباید منحصر بدین تشریفات شود. مهدویت بیش از آنکه مسلوب در تشریفات ظاهری باشد ، از ما عمل طلب می کند ، و عمل آگاهانه بدون علم به تعالیم راستین و حقیقی میسر نخواهد شد.
به جای اینکه با مولودی های بعضا بی مضمون و اصوات ناهنجار موجبات سلب آسایش دیگران را فراهم کنیم ، بهتر نیست تدابیر بهتری در جهت نشر فرهنگ مهدویت انجام دهیم؟ امام ما اکنون بیش از هر زمان دگیر به درک و فهم ما نیازمند است نه "شور بی شعور" . ما به پختگی دائم و تدریجی نیازمندیم ، نه به داغی موضعی و زودگذر .
هر کسی از ما که دوستدار مهدی هستیم ، دوستدار عدالت علی هستیم، ، نگاهی به درون خود بیندازیم ، چون هر کس خود را خوب می شناسد (اگر درست نگاه کند ). کمی فکر کنیم ، اگر دهانتان باز شد ، بگویید ، مهدی بیا !
الهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند زیبا و دوستار زیبایی
(لحن این نوشتار عامیانه(کوچه بازاری) است ، و ممکن است دارای کلماتی غیرمتعارف و سبک باشد)
تابستان هم به نیمه های راه رسید و در چشم به هم زدنی به پایان خواهد رسید ، و زمان انتخاب واحد ترم تابستان فرا می رسد .زمانی که تصور می کنم باید درس آمار و احتمالات را برای بار دوم بردارم حالت تهوع به من دست می دهد ، دست از سر کچل ما برنمیداره این درس ، تو دوره کاردانی کم دردسر کشیدیم ، حالا هم باید بکشیم... خدایا هوای ما رو داشته باش ، هرچند که تاحالا چیزی واسمون کم نذاشتی ، دمت گرم ، بازم هوامون رو دوبل داشته باش ، قربونت برم.
حالم بهم میخوره از این وبلاگهایی که نظر گدایی می کنند ، بابا جمع کنید این بساط رو ، مرد باشید .
طرف وبلاگش رو پر میکنه از اراجایف و چرندیاتی که اگر به بز بگی توش جیش بکن ، اکراه به خرج میده . از اون طرف عده ای بیکار تشریف میارن و یک مهر تایید و آفرین و مرحبا به این فضولات میزنند ، و از طرف برای دیدن وبلاگ خودشون دعوت می کنند. و با متون تکراری و جلف از قبیل :

من آپم - متن خوبی بود - زیبا مینویسی - قلم زیبایی داری - لینکت کردم - لینکم کن - به من سر بزن - خیلی جالب بود - و.....
از امثال این چرت و پرت ها زیاده ، و به هرحال ، از اینکه یک نفر حتی به تصنعی گوشه محبتی به خوضعبلات ذهنی آنها نشان می دهد ؛ شادمان می شوند.
اخیرا هم که اوضاع سیاسی کشور کمی دراماتیک شده ، وبلاگ های زرد سبزنشان هم زیاد شده ، به قول یکی از دوستان ، توی ایران ما از سبزی فروش سرمحل گرفته تا استاد علوم سیاسی ، ادعای سیّاس بودن دارند .
به نام خداوند حکیم
قربون حکمت خدا برم ، تصور کن اگر خدایی داشتیم که مثل بعضی از مسئولان بودند ، چه نوع خاکی باید بر سرمان می ریختیم . خدایا شکرت.
خیال کردید ، فقط ریئس جمهور میتونه سفر استانی بره؟ اوهوکی؛ نه خیر ، ما هم بلدیم
خدا قسمت کرد ، حدود یک هفته ای ایرانگردی کردیم ، از گیلان خودمون شروع شد تا آدربایجان غربی ، که در این بین از بلاد و مناطق مختلفی عبور کردیم.به راستی چه خوش گفت خداوند در قرآن که در زمین سیر کنید.
ولی به خدا سوگند ، خاک پاکی داریم ، به هر گوشه ی این کشور که پا بگذاری هزار نکته به تو می آموزند ، از آب و هوا گرفته ، تا ، زبان و فرهنگ و ادب مناطق مختلف.
در میان این سفر ، گذری از تبریز زدیم ، ( و انگشت حیرت به دندان گزیدیم) ، از بس که این شهر زیبا و متمدن است ، و همچنین بعد از تبریز وارد ارومیه گشتیم ، و عظمت دریاچه نمکین ارومیه ما را شه مات کرد. بنازم به قلم آفرینش پروردگار...
البته ارومیه با تبریز از لحاظ پیشرفت و صنعت ، فاصله ی عمیقی دارند ، یا به گفتار دیگر ،ی قابل قیاس نیستند ، جهت تقرب بیشتر به ذهن مثال می زنم (تهران را با ورامین مقایسه کنید).
ارومیه در برابر تبریز خیلی عقب مانده به نظر می رسد ، و این یک علامت سوال بزرگ در ذهن می ایجاد کرد که چرا؟؟؟؟
بعد از توقف در ارومیه وارد شهر کردنشین پیرانشهر شدیم که بازار مرزی نسبتا وسیعی دارد ، و بسیاری از اجناس قاچاق و یا .... در آنجا وجود دارد. حتی من از بعضی شنیدم که اسلحه نیز با قیمتی ارزان می توان تهیه کرد...
در هر صورت این شمه ای بود از این سفر "تاریخی" من . به راستی که بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی .
هرچند من سعی بر این دارم تا پای خود را از وادی سیاست به دور نگه دارم ، ولی انگار اگر گاهی سکوت کنیم ، اجزا و جوارح دیگر انسان زبان به اعتراض می گشایند ، بدین گونه است که باید گفت ، سکوت جایز نیست.
در این چند روز ، رئیس جمهور منتخب خیلی گرد و خاک به پا کرد که غبار آن بر سرو روی خودش نشست ، و این جای بسی تامل و درنگ دارند...
از انتصاب اسفندیار گرفته ( مقصود اسفندار شاهنامه نیست ) ، تا عزل وزار و مستعفی شدن یکی و عدم پذیرش حکم آن ... ، کم توجهی به حکم رهبری و..... در هر صورت کمی اوضاع به قول فرهنگستان زبان و ادب پارسی ( فارسی) قاراشمیش شده ،... صدا و سیما هم که به رئیس جمهور ما چپ افتاده و تازه متوجه شده که چر اینقدر یک طرفه داشته پیش می رفته تا جایی که اذهان مدم نسبت به آن بی اعتماد شده و به سوی رسانه های بیگانه متمایل شده است . ( بالا غیرتا ، مردم حق دارند ) .انشالله خدا آخر عاقبت مارو ختم به خیر کنه
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوندگار ذات هستی
دوست گرامی ، محمد عزیز ، ممنون از توجهی که به وبلاگ حقیر مبذول داشتید و نظرات خود را ارائه فرمدید. مشتکرم
اما در باب نقد موضوعات ، اجازه دهید مانند شما پلکانی بدانها پاسخ دهم.
محمد: 1.از زبان ساده تری استفاده کنی به نظرم بهتر باشه
خب ، البته منظور شما را از زبان متوجه نشدم ، منظور شیوه بیان بود ، یا کلماتی که به کار برده می شود یا هردو ، یا هیچکدام...
بسیاری از علما از کلماتی در متون و دست نوشته های خود استفاده می کنند که به نظر ما سخت و دشوار به نظر می رسد و نوعا در هنگام تلفظ "s" نوع "ص" آن را ذکر می کنند . تناسب موضوع و مخاطب را نیز نباید از یاد برد. هر کجا برایتان نامفهوم بود ، بگویید تا توضیحی جامع و بسیط ارائه کنم. اگر منظور شما در باب لغات است ، اگر واقعا مفومی برداشت نشد ، و تنها لفظ بود ، حق با شماست ، ولی ب
محمد:ببخشید چهارمی یادم نبود "در دلم بود که آدم شوم اما نشدم" رو سر تیتر وبلاگت کج و راست نوشته شده یا همه رو صاف کن یا کج البته این نظر منه
خب نظر شما برای من محترم و ارزشمند هستش ، ولی اینجا بحث سلیقه است ، و نسبیت سلیقه را شما بهتر از من درک می کنید.
محمد:شخص بنده هر وقت خواستم در مورد دینم تحقیق کنم کسی جلودارم نبوده
دوست گرام ، بنده عرض نکردم که در این جهت قشون و لشکر و گردان اعزام می کنند ، بسیاری از موارد ، جو یا اتمسفر به نوعی است که شما خواه ناخواه ، نمی توانید طور دیگری فکر کنید ، اندیشه ها مانند ، رایحه در یک محیط منتشر می شوند . و شما خواسته یا ناخواسته آن را استشمام می کنید ، مگر آنکه ماسک زده باشد ، و تا جایی که اطلاع دارم افراد جامعه از بدو تولد به شرایط محیطی جامعه خود خو می کنند و یا تاثیر می پذیرند ، و هیچ کودکی ماسک زده به دنیا نمی آید.
محمد : بعد از چند نکته شما میگفتید "که در بالا ثابت شد" بهتره شما کمی در ضمینه ی اثبات منطقی بیشتر تحقیق کنید ثالثا شما چطور به این نتیجه رسیدید که یک مسلمان بی مطالعه با یک یهودی قابل برابریست؟
صرف عقل بود؟ صرف تجربه یا صرف مطالعه؟
خب... ممنونم از نکته سنجی و دقت حضرتعالی ، البته شما پسوند "منطقی" را به عرایض بنده گسیل داشتید ، اثبات خود درجات و انواع دارد ،شما ریاضی خوانده ها ، بهتر از من می دانید ، در منطق ارسطو نیز که مواد استدلال و نتیجه منتجه از موضوع بحث را نقد می کنند . من قصد آن را نداشتم که فرمول وار ، وارد بحث شوم ، و به اثبات نظریه خویش بپردازم ، خیر... مرادم آن بود که با تامل در موارد فوق می توان به نتیجه ذیل رسید . ( به قول دوستی ، ریاضی گونه منظورم نبود)
در ضمن شما چرا قصد دارید بنده را تک بعدی تصور کنید ، زمانی که کلمه "صرف" را در پس هر لفظ خود لحاظ کردید ؟ خیر ، صرف هیچکدام از موارد بالا نبوده ، بلکه همه آنچه فرموید و بسیاری موارد دیگر....
بار دیگر از شما به خاطر نکته سنجی و سعی و درایتتان در مطالعه مطالب این وبگاه کمال تشکر را دارم
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند هستی بخش
نمود دین و توجه به جایگاه آن در زندگی بشر ، همیشه یکی از ملزومات تقکر بشری بوده و هست ، امروز قضد دارم با نگاهی بیرونی و متفاوت به دین ، به تفکر در باب لزوم آن جامعه بشری بپردازیم ، و سعی می شود با نگاهی بی طرف و روشنگرانه به تحلیل ابعاد آن بپردازم.

اکثر ما که در ایران زندگی می کنیم ، تسلیم دین اسلام هستیم ، و یا به عبارت دیگر مسلمانیم ، و مذهب ما نیز تشیع و یکی از شاخه های این دین است.
آنچه که واضح و مسلم است آین است که ، بسیاری از ما(حداقل خود من) ، به دنبال تحقیق دین نبودیم و آن را به عنوان یکی از بدیهیات از دوران کودکی به ما دیکته کردند ( منظور از دیکته این نیست که به زور ، یه ما خوراندند )منظور این است که محیط بیرون ( اعم از خانواده ، مدرسه ، جامعه و....) عواملی بودند که سعی داشتند ما را به سوی یک مسلک خاص هدایت کنند و سایر آموزه ها را از ما دور نگه دارند ، و این خود گاها طبیعی است . ( ما به خوب و بد آن "فعلا" کاری نداریم).
می گویند کامل ترین دین اسلام است ، و مذهب تشیع ، و ما عموما بدان ایمان داریم (آگاهانه و غیرآگاهانه) .مخاطب من عموما کسانی هستند که جز اکثریتی هستند که اغلب ناآگاهانه به دین خود ایمان دارند ، (منظور از ناآگاهانه ، ایمان بدون تفکر و غیر مستدل است ، همان ایمان شناسنامه ای و شبه دیکتاتوری).
کمی که دقت کنیم خواهیم دید کسانی که رویکرد دینی شان اینچنین است ، به نوعی مختار و به نوع دیگر مجبورند . مختار از این جهت که به عنوان یک موجود باشعور ، این اختیار و آزادی را دارند که دین و مرام و مسلکشان را خود انتخاب کنند. و از طرفی مجبورند که یک انتخاب بیشتر نداشته باشند ، (دقت کنید) ، و به دلیل تعالیم غلط و گاها فقدان اندیشه ، نهایتا پیرو دین اجداد خود خواهند بود.
نکته مهم اینجاست ، که ما ثابت کردیم ، اکثریت جامعه دین وراثتی دارند ( به دلایل فوق) ، پس در اینجا ، پیروان ادیان مختلف که ، چه تفاوتی با یکدیگر خواهند داشت.
یک مسلمان غیر آگاه ، با یک یهودی غیر آگاه ، هیچ تفاوتی ندراد . ( چون هر دو ناآگاهانه دین خود را پذیرفته اند و خدای خود را می پرستند ، و این تنها به دلیل فطرت خداجو(یا احساس حقارت یا نیازمندی)ی آنهاست که البته باید به مراتب ایمان نیز توجه کرد ( بعدا در این باره بیشتر بحث خواهیم کرد).
مثال معروف ، همان قضیه ، الاغی است که کتابهای علمی ارزشمندی با خود حمل می کند. دراینجا چون این حیوان از ذات و درون آنچه بر خود حمل می کند بی خبر است ، حال می خواهد این بار پشتش ، سنگ و کلوخ باشد یا کتاب و علم.(لطفا بعدا در مثال مناقشه نکنید ، اگر خوب دقت کنید ، مفهوم را برداشت خواهید کرد).
ما گاهی از یکی از مقولات بسیار مهم در هنگام تفکر ( دینی و یا غیر دینی) غافل می شویم و آن "تعصب و قرض ورزی" است که آن هم آگاهانه و غیرآگاهانه است.
متاسفانه این بار هم نوع غیرآگاهانه خطرناک تر و قابل تامل بیشتری است . چون تعصبات مانع از آن میشوند که ما حق را ببینیم ، و یا بعد از دیدن حق ، آن را تایید کنیم.
در این باره عوامل بسیاری هستندکه موجب انحراف اندیشه از مسیر صحیح خود می شوند ، که برخی در بالا بدانها اشاره شد.
سعی می کنم این نوشتار مقدمه ای باشد ، بر بررسی دقیق تر و عمیق تر ، دین ، چیزی که مستقیم یا غیر مستقیم خط مشی زندگی ما را رقم می زند ( با اعتقاد به دین یا بی اعتقاد به آن)
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند جان و خرد
هوا بسیار گرم و گاها غیرقابل تحمل شده ، به طوری که وقتی توی تاکسی میشنم بهم جنون دست میده ، و دوست دارم کله راننده رو آونقدر به شیشه بکوبم تا مغزش متلاشی بشه روی داشبور ماشین...
فکر کنم این چند وقته خیلی فیلم های خشن و ترسناک دیدم ، و داره روم تاثیر منفی می گذاره... گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم نویسندگان و کارگردانان فیلم های ترسناک و خشن چه جور آدم هایی هستند ؟ البته منظورم این فیلم های آبکی ایرانی نیست ، فیلم های تاثیرگذاری مثل "هالووین" ، "سکوت مرگبار" ، "اره" ، "خانه ای از شمع" ، "REC" و بسیاری فیلم های دیگر از این قبیل...
فیلم ترسناک..ترس...
اگه مردی بگو ترس چیه؟
ترس؟
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام یگانه خداوند من
این روز ها ، عرصه ی زندگی جولانگه ، مد (فشن) شده .
حتی شعر گفتن هم مد شده ،دقت کن .. . . چهارتا کلمه رو کنار هم (با منظور یا بی منظور) میچینن ، و میگن ما شاعریم... این شعر نو هم که اسباب راحتی ، به قول یکی ، قید و بندهای شعر سنتی و موزون رو نداره... پس هرچی از دل و روده ات در میاد ببند به ناف شعر نو.... کی به کیه؟؟؟
نود درصد این چرندیات(اشعار) هم از قلب تیرخورده و این محملاته که اگر چاپ بشن ، باید توش سبزی پیچید و داد دست مشتری....
شما را به خدایی که میپرستید ، بس کنید که شر و ور گویی هارو... کمی فکر کنید ، مشکل اینجاست که... صبر کن ببینم... مشکل کجاست...؟ اصلا مشکل چیه...؟
چشمای کورت رو وا کن... برو و تیتر برخی نشریات و مجلات رو ببین ، آدم دوست داره روشون استفراغ کنه....
میفهمی این یعنی چی...؟ احمق مفلوک... این نشان دهنده سطح اندیشه و فکر تعدادی از هم وطنان من و تویه که دارن این فضولات رو هفتگی یا ماهیانه وارد آشغالدونی ذهنشون می کنن... و این فاضلاب رو توی جامعه پخش می کنن.
از اون طرف وقتی میری و تیتر صفحات حوادث روزنامه ها رو میخونی... شریان مغزت میخواد پاره بشه... پر هستند از تجاوز و فحشا و بی بند و باری...
آفرین... امیدوارم اینقدر شعور داشته باشی که بتونی این ها رو به هم ربط بدی ... که امیدوارم خدا بهت مرحمت کرده باشه.
بهترین کاری که الان میتونی انجام بدی اینه ، که بشینی یه گوشه ، و به خودت و خدای خودت فکر کنی....
.... خفه شید ، میخوام فکر کنم....
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند مهربان ما
چندی پیش ، جهت انجام کاری به بانک رفته بودم ، صندوقدار بانک هم که ظاهرا دیواری کوتاه تر از بنده نیافته بود ، لابد پیش خود گفت ، تا تنور داغ است بچسبانیم.
در لابه لای پول خرد هایی که به من داد ، یک 500 ریالی (50 تومانی) بود. که اوج عظمت و اقتدار ایرانی را به رخ جهانیان می کشد.
من وقتی پول را دیدم ، انگشت حیرت به دندان گزیدم ، و شه مات این خلاقیت و شعور و نبوغ گشتم.
با کمی سانسور ، این اسکناس را به معرض دید عموم قرار می دهم ، تا شاید کمی غیرت فرهنگی و ملی ما بلرزد.(قسمت های رکیک سانسور شده است)

راستی ، اگر این "فرهنگ" (از هر نوع اعم از دینی-ملی-اجتماعی و...) را دیدید ، سلام من را به او برسانید ، و بگویید ...
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟
به نام دمنده روح در کالبد بی جان انسان
امروز بعد از مدتها (حدود 3 ماه) اتاقم را مرتب کردم ، البته تجربه ثابت کرده که این اوضاع پایدار نخواهد ماند و تا آخر هفته آتی ...
شکر خدا فعلا که اوضاع رو به راهه ، نمیدونم چطور میشه که اتاق به هم میریزه ... ولی در خانواده (اعم از درجات مختلف) جز منتقدین شیوه ی اتاقداری حقیر هستند.
بگذریم... با تموم شدن امتحانات دانشگاه و حجوم سیل بیکاری ، نمی دونم چطور باید زمانم رو مدیریت کنم که کمترین تلفات رو داشته باشم

متاسفانه اخیرا ضریب یادگیریم به شدت افت کرده ... و بسیاری از چیزهایی را که مطالعه می کنم از ذهنم به سرعت فرار می کنند (شاید به دلیل شیوه نادرست مطالعه باشه).
ولی چیزی که در این میان واضح است ...
اینکه که باید سریعا یک برنامه ریزی منعطف و دقیق و حساب شده انجام بدم...
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام اولین دانش آموزنده پاک
مکان »» پایگاه فرماندهی جنگ ( امتحانات)
»» جنگ پایان یافته و لشکر اعزامی به سمت پایگاه (خانه) در حال حرکت هستند

سرباز : لشکر اعزامی به کانون درس و تحصیل و دانشگاه در حال بازگشت هستند.
فرمانده : خب... وضعیتشان چطور است ؟ گزارش بده ؟
سرباز : قربان ، جنگ سختی بود ، بسیاری از لشکریان به شدت آسیب دیده اند و ظاهرا حال یکی از آنها وخیم است.
فرمانده : حال سردار حسینی چطور است؟
سرباز : ایشان در حال استراحت و تجدید قوا هستند ، در کل از وضعیت جنگ(امتحانات) راضی نبودند ، و تعداد زخمی ها را زیاد می دانند.
فرمانده : علت این همه مجروع چه بود ؟ مگر قوای کافی همراه نبرده بود .
سرباز : نه قربان
فرمانده : چرا لعنتی ، بهش بگو پس چه غلطی داشت می کرد ، توی این شش ماه.
... سردار حسینی وارد می شود.
فرمانده : سردار ...
حسینی : بله قربان...
فرمانده : چرا این همه مجروح و زخمی داریم ؟
حسینی : قربان ، اگر امکان دارد ، خصوصی صحبت کنیم.
فرمانده : سرباز ، بیرون.
فرمانده : بگو حسینی... من از تو توضیح می خوام.
حسینی : قربان ، متاسفانه زمانبندی ما زیاد صحیح نبود ، بسیاری از حملات دشمن ما را غافلگیر می کرد ، و ما مجبور بودیم تا صبح دفاع کنیم. صبح هم آنقدر ضعیف بودیم که نمی توانستیم خوب بجنگیم و مبارزه کنیم.
فرمانده : چرا زودتر خود را آماده نبرد نکرده بودید ؟
حسینی: .........
فرمانده : چرا سکوت می کنی سردار؟
حسینی: قربان اشتباه از من بود ، متاسفانه فکر نمی کردم حجم حملات دشمن اینقدر سنگین باشد ، و تمام هم و غم خود را صرف شب آخر کرده بودم...
فرمانده : واقعا که ، آیا این اولین باری بود که تورا به نبرد می فرستادم ؟ پس چرا اینطور عمل کردی؟
حسینی: ببخشید قربان ....
فرمانده : خب... کاری است که شده ، از حال مجروحین گزارش بده
حسینی : قربان ، تعدادی از آنها به شدت آسیب دیده اند ولی جان سالم بدر بردند (معادلات دیفرانسیل و طراحی الگریتم) ، از وضعیت دقیق مابقی اطلاعات دقیقی در دست نیست(هنوز نمره آنها اعلام نشده) ، ولی نباید زیاد آسیب دیده باشند.
فرمانده : حال آن سربازی که گفتی وخیم است .....
حسینی : زیاد امیدی ندارم ، حالش خیلی خراب است(آمار و احتمالات مهندسی) ، دست و پایش قطع شده و .... احتمالا...
فرمانده : آه خدای من.......
حسینی : قربان ، ولی تصرفات خوبی هم داشتیم ، فکر کنم حد اقل دو تا از شهرهای دشمن را کاملا پاکسازی و تصرف کردیم.
فرمانده : خوب است ، آفرین ، می گویم به خاطر این کارت به تو ترفیع درجه بدهند.
حسینی : ممنونم قربان
فرمانده : فعلا مرخصی ، برو و کمی استراحت کن. هر زمان خبر جدیدی به دستت رسید ، حتما من را در جریان بگذار.
حسینی : بله قربان
به نام خداوند خورشید و ماه و ستارگان
یازده تیر ، ساعت دو عصر ، دوازده تیر ساعت یازده صبح
اینها دو امتحان پایانی ترم من خواهند بود ، که اگر امتحان آمارمهندسی مشکلی پیش نیاورد ، دلشوره چندانی نخواهم داشت.
---------------------------------------------------------
آیا تا کنون به شباهت موجود میان ما(انسانها) و حیوانات دقت کرده اید؟
اصلا شباهتی داریم ؟ یا شاید کلا دو چیز متفاوت باشیم...
لابد نجابت اسب و وفاداری سگ و دزد بودن کلاغ و مکر روباه و بدجنس بودن گرگ و... بسیاری دیگر از این عناوین و صفت ها را شنیده اید...
ریشه و زادگاه اینها کجاست ؟ آیا ما انسانها این موجودات زبان بسته(حیوانات) به این صفات نسبت دادیم ، و یا نه ، شاید واقعا چنین صفاتی دارند و ما انسانها از آنها این صفات را دریافت کردیم؟ و یا هردو اینها ، یعنی هم آنها دارای صفات بودند ، و هم ما ، و چون وجه تشابه در میان ما و آنها هست ، بدین سان میخوانیمشان.

حیوانات در اندیشه ی گذشتگان جایگاه های مختلفی داشتند .
برخی فرقه ها و مکاتب و ادیان ، حیواناتی را مقدس می دانند ، ولی برخی دیگر را شوم و پلید.
ریشه ی این اندیشه به دوران ماقبل تاریخ باز می گردد - به زمان انسانهای اولیه(اگر وجود داشته باشند) تصاویر حک شده بر جداره ی غارها ، بیانگر نوعی نگاه انسان به آنها بود.
بعد ها بعد از شکل گیری تمدن انسانی و یکجانشینی ، این تصویر ذهنی انسان در باب حیوانات ، رنگ و لعاب دیگری به خود گرفت ، و ساختمندتر شد.
برای مثال مصریبان باستان گاو را نماد زایش می دانستند ، و در اساطیرشان نیز حیواناتی قبیل شیر ، به عنوان مظهر قدرت به وفور دیده می شود.
تا جایی که برای قدرت بخشی به انسان ، سعی در تلفیق این نماد قدرت(شیر) با انسان نمودند و مجسمه ی ابولهول را ساختند.
در یونان باستان نیز که به نوعی مهد اندیشه و فلسفه ی غرب از آنجا شکل گرفت ، نیز آثاری از وجود این اندیشه ها می توان دید.
به جامعه و دین خود برگردیم ، یعنی اسلام ، ما در اسلام رویکرد خاصی نسبت به برخی حیوانات مشاهده می کنیم ، برای مثال عین النجاست بودن سگ و خوک ، اینکه خوک را به بی قیدی و بی غیرتی نسبت می دهد. همچنین زمانی که در قرآن موضوع مسخ مطرح می شود ، خداوند می فرماید که آنها را به صورت بوزینه مسخ کردیم.
خب... به راستی منشا این نوع نگرش به حیوانات و بسط صفاتی که قبلا ذکر شد از کجا آغاز شد؟
می توان اینطور پاسخ داد ، یقینا در بسیاری از موارد ، حیوانات مبدا تحولات و اندیشه های نوآورانه و بدیل در انسان بودند ، اموری که آنها از نظر غریضه انجام می دادند موجب بهت و حیریت انسانها میشد ، و این موجب شد تا در بسیاری موارد سعی در بدست آوردن آن خصوصیات داشته باشند. برای مثال پرواز پرندگان و آرزوی پرواز انسان
یا سنجاقک به عنوان مدلی جهت ساخت هلی کوپتر.
شاید وجه مشترکی که میان برخی از افعال ما و حیوانات وجود دارد ، موجب تلقی این باور می شود که آن حیوانات دارای این صفات هستند . در صورتی که صفاتی که ما بدانها نسبت می دهیم صفات انسانی اند.
حیوانات بالطبع غریضه و بدون اندیشه و شعور محتوایی زندگی می کنند.
و ما انسانها که ذی الشعور هستیم ، با فکر و اختیار.
در مجموع می توان گفت که تقابل میان موجوات با یکدیگر ، اعم از حیوانات و انسانها موجب شده تا ما بدین جایگاه برسیم. و تقابل زیستی میان ما شباهت هایی را خواسته و یا ناخواسته ایجاد کرده است. و این جزعی از ناموس خلقت است.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام آفریننده آبهای نیلگون
سلام... اگر این امتحانات بگذارند... اکثر دانشگاهها امتحاناتشان یا تموم شده ، و یا روبه پایان است ، طفلکی ماها ، از ٨تا امتحان فقط ٢ تاشو دادیم ، و ۶ تا ی دیگه...
که البته امروز یکی و فردا یکی دیگه از این بار عذاب کاسته می شود انشالله.
پارسال همین روزها تعدادی دوست پشت کنکوری داشتم ، ولی امثال ظاهرا ندارم ، یعنی الان خاطرم نیست که کسی باشد ،(حد اقل از دوستان نزدیک کسی نیست).
ولی سامان امثال کاردانی-به کارشناسی آزمون داره ، تاجایی که یادمه دیگخ کسی نیست.
خب... شنیدم که دانشگاه گیلان امتحاناتش رو به دلیل کنکور سراسری لغو کرده ، نمیدونم چه بر سر ما میاد ، ولی یحتمل نباید امتحانات ما رو لغو کنن.
در هر صورت هوا بسیار گرم است و روحیه من ویران ، چه میشود کرد ، ذات امتحان اینگونه است ، چه در دنیا و چه در آخرت.
آنهایی که نخوانده اند و یا خوب نخوانده اند ، معمولا چشم امیدشان به کرم استاد است ، آنهایی هم که خوانده اند ، دوست دارند که نمره بالاتری کسب کنند...
ظاهرا بنده کم کم دارد دیرم می شود ، برویم پی سرنوشت !
به نام خالق آسمانها و زمین
امروز ، وقتی به اطرافم نگاه کردم ، تازه متوجه شدم که تا کنون هیچ وقت در زندگی دوستی نداشتم ام...
هه....جای تاسف داره... پس این کسانی که دورم جمع شدن چی هستند ؟ مگه دوست نیستند؟؟؟ مگه رفیق نیستن؟؟؟ نه .. نه .. نه ... اشتباه نکن.... چشماتو باز کن و ببین...
هیچ کس تو رو به خاطر خودت دوست نداره.... هیچ احمقی پیدا نمیشه که تو احمق رو دوست داشته باشه.... اون هم بدون دلیل...
تازه امروز فهمیدم که اطرافیانم من را برای استفاده ابزاری نگه داشته اند.... ما چقدر تنهاییم...
به دور و اطرافت نگاه کن.... اون دو تا چشم کور شدت رو باز کن و ببین...
هر کس به خاطر نفع خودش با تو رابطه داره... تو حافظ منافع مادی و غیر مادی آنها هستی... تو یک ابزار هستی....!
و زمانی که این ابزار به کار نیاد ، دور ریخته میشه.... مثل همه ی اون زباله هایی که موقع جابجا کردن اتاق پیدا میشن...
ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند جان و خرد
فقط ٣ روز تا شروع امتحانات ترم باقی مونده...هوا گرم شده... این روز ها برای من روزهای شادی نیست.... از زندگی لذت نمی برم...ایمانم گم شده... هویتم گم شده... اندیشه ام گم شده... باور گم شده.... من....من....گم شدم...
نمیدونم چه میشه گفت... از انتخابات...از دنیا... مصادف ضرب المثل قدیمی مار و پونه شده ام... کسی که خودش دم از عقل و باور های آرمانی و مبارزه با جهل داشت...اکنون در لجنزار و کثافات جهل و نادانی و بی اعتقادی مدفون شده...
انسان به امید زنده است... و واقعیت غیر از این نیست... این موجود ناتوان چاره ای جز امیدبستن به آرزو هایش ندارد...
چه به روزم آمده...نمی دانم... چه مرگم شده...چرا اینقدر ذلیل شده ام....چرا همش مائوس هستم... چرا این اندیشه ی پوچی دنیا دست از سرم بر نمی دارد....؟؟؟
ایمانم ضعیف است؟؟؟ شاید.... اصلا ایمانی دارم ...؟ یا برایم باقی مانده که اکنون به فکر قوت و ضعف آن باشم...
چه خوش گفت آن شاعر که:
بی عشق ، عمر آدم ، بی اعتقاد می رود
هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد می رود
انسان به امید زنده است... حال این امید چیست...؟ آیا جز عشق است؟
بله... عشق...یک مفهوم ، یک واژه
تاکنون توجه کرده اید که چقدر این واژه عجیب است....؟ عشق
واژه (کلمه) عشق ، تشکیل شده از سه حرف الفبای فارسی است...
ع ش ق
به همین سادگی....
و این کلمه باید به مفهومی در دنیای خارج (اعم از ماده یا فوق ماده) اشاره کند...خب سوال اینجاست که این مفهوم چیست...؟
ما انسانهای ابله(بلانسبت عاقلان) ، این کلمه عجیب(نمیگویم قشنگ) را به کثافت نشانده ایم ، چرا...؟ خب معلومه چرا !
١-وقتی برای شهورانی و سکس خود واژه ی عشق را انتخاب می کنیم...
٢-وقتی سگ خانگی مان را دوست داریم می گوییم عاشق او هستیم...
٣-وقتی از خوردن مایحتاج شکم لذت می بریم ، می گوییم عاشق فلان غذا هستیم
۴- وقتی یک آدم خار و ذلیل مثل من و تو را دوست داریم می گوییم ،عاشقش هستیم.
....
n...
خب... عشق چیه... ابگو دیگه لا مذهب... چیه...؟
نظرت رو بگو...نترس....مرد باش و بگو.... آنقدر شهامت داشته باش که به خاطر خودت زندگی کنی....
چند جواب در رابطه با این که عشق چیست می دهند.... که البته از 1 تا n می توان شمرد...
بسیاری از ما...چه مذهبی و چه غیر مذهبی.... در جواب عشق می گوییم ، عشق یعنی "خدا".عشق فقط برای یک منبع نا متناهی و ازلی و ابدی معنا داره... و از این سیر جوابها... که بعضی تکراری و بعضی جدید هستند و جای تامل دارند... شاید هم درست باشند...
خدا.... تاحالا کلی با این کلمه هم جنگیدیم... که بفهمیم خدا چیه؟
ولی کمتر به نتیجه رسیدیم... و شاید هم نرسیدیم...
این پست ، میتونه مقدمه ای بشه برای تبیین و تشکیل یک ذهنیت در باره این موضوعات... مثل خدا و عشق...
نترس از اینکه نظرت را عرضه کنی.... نترس از اینکه فکر بکنی .... نترس از اینکه مغزت تو را محاکمه کند....
پس عقیده ات را بگو...
؟خدا/من/عشق؟
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه دارد...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود خداوند بر ما و بندهگان صالح خدا...السلام علینا و علی عبادالله الصالحین
به راستی چه فرخنده روزی بر ماست که سلام خداوند بر ما باشد ، و بدانیم خداوند هر روز سلامی از جانب خود به سایت خلایق و بندگان خود می فرستد.
آگاه باشیم .... که هر زمان سرور و شادی و بهجت بر قلب ما حاکم است، سلام خداوند تعالی را پاسخ داده ایم.
ما موجودات قدر نشناسی هستیم ، و چه نیکو فرمود خداوند سبحان در کتاب کلام لطیفش ،
""سوگند به عصر ، همانا انسان در خسران و ضرر است ، مگر آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، و به حق و صبوری پناهنده شدند.""
لطافت و شیرینی این کلام را ببینید....
عجیب است،.... ما ذره های پست و ریز... فراموش کرده ایم که قطره ای هستیم از یک اقیانوس.... و اقیانوس کجاست؟؟؟ چیست؟ یا شاید هم .... کیست؟
ما قطره های بی جان و نفس ، خود را اقیانوس می دانیم... حقیقتا اینگونه است.... نفی نکن... به رد پای خود در زندگی نگاه کن و ببین چه شاهانه قدم برمیداری....
تو باور نداری که قطره ای....
شاید قطره هم نیستی...
شاید تو هیچی نیستی....
پس...
بنگر که کیستی!
بسم الله الرحمن الرحیم
ماه رمضان نزدیک است ، بعد از مدت ها قصد شد تا بیایم و این کلبه ی نیمه خراب را جلایی بدهم ، راستش خسته ام از این همه حواشی در این دنیای پر از دروغ و ریا و چند رنگی.
دلم میسوزد به حال خودم ، بیست سال از عمرم می گذرد و هنوز با افکار بچه گانه ام ، با شک و دودلی هایم سردرگریبانم.
گاهی آنقدر مغرورم که خدا را بندگی نمی کنم و گاه آنچنان دچار خود کم بینی که اعتماد به نفسم را از دست می دهم.
لعنتی ، یادم آمد ، این دنیا شده صحنه مبارزه و مسابقه و جدال و کشمش برای من ، بسیاری از دوستانی که در اطرافم هستند فقط دم از دوستی می زنند ، در مواقع نیاز کجایید ؟؟؟ این لاف زنان ؟؟؟
آه...خدایا ، به راستی که نگه داشتن ایمان در این روزها به مانند نگه داشتن آتش در کف دست است ، شاید هم بدست آوردن ایمان از آن سخت تر باشد ، که به عقیده من هست ، حالم بهم می خورد از این آدم های خوش گذران ، حالم بهم می خورد از کسانی که چوب تکفیر در دست دارند و به این سو و آن سو نشانه می گیرند ، خدا تو خود از درون سینه ها آگاهی ، پس این جماعت چوب بدست چرا ؟
گاهی در این جاده های ایران فقر و فلاکت طوری بیداد می کند که دل انسان کباب می شود ، ای شرم بر شما مسئولان ، بر آنها که مجاهدانه در راه اصلاح و آبادانی تلاش می کنند باک و حرجی نیست ، ولی وای بر شما که مثل زالو خون این مردم را میمکید و در شیشه می کنید.
یادش بخیر ، همین هفته پیش مهمان امام رضا بودیم ، در اطراف محوطه حرم پیر مرد کوری بود ، چهره ی خوبی داشت ، تسبیح و پارچه سبز میفروخت ! پدرم از او یک تسبیح خرید!
هنوز به او فکر می کنم! هنوز به او فکر می کنم.
خدا یا من می خواهم بیایم ، من را راه بده!
به نام خداوند جان خرد
مدت زیادی بود که از این خانه دور بودم و یا شاید هستم ، البته نه اینکه سرم شلوغ باشه ، البته هست ، ولی نمی دونم چرا اینقدر کم محل شدم ، قبلا اینطوری نبودم ، ولی این روز ها خیلی احساس بی تفاوتی می کنم ، مخصوصا امروز که امتحان دارم ساعت ١١ ، با اینکه میدونم چیز زیادی بلد نیست... ولی میگم..باشه... مشکلی نداره... نمی دونم من این رو میگم یا شیطان درون... ؟ در هر صورت این عبارات و امثال اینها زیاد در ذهنم عبور و مرور میکنه...
این ترم تابستون و کلاس های کانون زبان هم واسه من دردسر شده ، ۶ واحد واسه تابستون گرفتم ، که از شنبه تا چهارشنبه کلاس دارم ، البته دو واحدش کارآموزی هستش که فکر کنم کلی هم اون وقت بگیره... شنبه و چهار شنبه هم باز کانون زبان کلاس دارم ، اه... که این زندگی ما شده وقت بخون بخون... نمیشه آدم یه خورده واسه خودش باشه ، از این کلاس برو بیرون ، برو توی اونیکی کلاس ، این درس و بخون اون درس و بخون ، این چند وقته نشده با خیال راحت بشینم ۴ تا مطالعه آزاد بی دغدغه داشته باشم ، چون هر وقت میرم کتاب رو باز می کنم ، دلم میگه تو که هنوز درست رو نخوندی... حالا اومدی واسه من کتاب غیر درسی میخوای بخونی...؟
به هر حال این زندگی ما... تو این دوره زمونه شده درس و مشق ، از صبح تا غروب دلهره ی این رو دارم که کدوم درس رو بیفتم و کدوم رو قبول بشم... کدوم رو چندبار بیفتم... بعضی از دوستان هم که پست کنکوری هستند و شب و روز مشغول مطالعه ، یاد خودم که میفتم کمی احساس می کنم... آیا اون واقعا من بودم که از صبح میرفتم کتابخونه و تا عصر شب مشغول درس بودم ؟؟؟ شاید هم من نبودم... نمی دونم.. ولی هرچی بود خاطرات خوبی بود...
بله... تابستون هم اومد ، البته به قول یکی از دوستان ما که هنوز تو سال ٨۶ هستیم ، نفهمیدیم کی شد که سال تحویل شد ، فروردین ، اردیبهشت ، خرداد....
--------------------------------------------------------------------------
به قول یک استاد بزرگی ، حلم باید پیشه کرد ، عالم هرچه عالم تر بشه صبر و تواضعش بیشتر میشه ، برعکس من نادان که هیچی بارم نیست و کلی دبدبه و کبکبه دارم... همینه دیگه...همین غرور های بی خود و بی مورده که نمیگذاره یه جو انسانیت رو بو کنیم...
چشم ها را باید شست ، جسابی هم باید شست ، باید دل را جلا داد ، باید عمیق نفس کشید ، باید اعتماد کرد... باید توکل کرد... باید صبر کرد...
خدا یا کم توان و کم طاقتم... کمکم کن
بر محمد و آل او صلوات

به نام خداوند جان آفرین
دیروز مثل خیلی از روزهای دیگه داشتم با دو نفر از دوستان بحث می کردم ، البته بحث عقیدتی - انتخاباتی بود ، بعد از یک حدود یک ساعت صحبت کردن با خنده ای تمسخر آمیز من را بدرقه کردند ، البته من از این موضوع ناراحت نیستم ، چون دیگه عادت کردم به اینکه دیگران اندیشه های من را به تمسخر بگیرند !
البته صبح دیروز با یکی از یاران و پدر و مادر یکی از دوستان برای آخرین دعای ندبه سال 86 رفیم مسجد "خمیران و زاهدان" ، البته کمی زود تر از موعد رسیده بودیم ، البته ضرر نکردیم چون مسجد برای صبحانه حلیم میداد ، جای شما خالی حلیم چرب و شیرینی بود!
بعد از دعا هم که در سنگر انتخابات حاضر شدم ، بین خودمان بماند ، شاید اولین نفری بودم که رفتم ، ولی برخلاف آنچه که تلوزیون تبلیغ می کرد خبری از سیل جمعیت نبود ، یک دبیرستان دخترانه نزدیک خانه ما بود که ستاد انتخاباتی شده بود ، فرصت را غنیمت شمردم و گفتم این بهترین فرصت است که وارد این دنیای ممنوعه بشوم ، کمی به در و دیوار حیاط مدرسه نگاه کردم ، و نوشته هایی روی دیوار توجهم را جلب کرد ، رفتم کنار دیوار که از نزدیک بخوانم ، بعد از خواندن به حال این موجودات بیچاره تاسف خوردم ، و جدا که جای بسی تاسف هم داشت ، گوشه و کنار دیوار شکل قلب کشیده شده بود و عکس دختر و پسرهایی در آن حک و یا نوشته شده بود ، و یا جملات کودکانه و گاها ابلانه ای هم به چشم می خورد ، من هرچند وقت یکبار که از کنار این مکان عبور می کردم سروصدای کودکانی که در آنجا به بازی های با آواز مشغول بودند را می شنیدم و همیشه به خاطر سبکی و کوته فکری آنها افسوس می خوردم ، ناسلامتی اینها مادران آینده اند و زنانی هستند که می خواهند بار یک زندگی را به دوش بکشند ... خب... کاریش نمیشه کرد ! دنیای اینها اینطوریه دیگه!
خدایا آخر و عاقبت ما را ختم بخیر کن
الهم عجل لولیک الفرج
به نام خدا
زحمت چه میکشی بهر مداوای ما طبیب!!
ما به نمیشویم و تو بد نام میشوی
به نام یگانه
خداوند عظیم و تواب
سلام دوباره و عرض ادب ، امروز بار سنگینی از دوشم برداشته شد ، دو تا امتحان در یک روز داشتم که بد نبود ، ولی متاسفانه اعلام نمره ریاضی در سایت دانشگاه کمرم را شکست! این را گفتم تا کمی با من هم دردی کنید ، البته نیفتادم ، ولی نزدیک بود بیفتم! برای من که اینهمه دبدبه و کبکبه دارم این نمره یک حادثه فجیح است! تا جایی که اکثر کسانی که نمره ام را به آنها گفتم تا قسم نخورده بودم که راست می گویم باور نمی کردند!

خب ، چه می شود کرد ، گاهی هم اینطور می شود دیگر!
التماس دعا


یا تواب و یا غفار
آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است
مدتهاست که دلم را گم کرده ام .
مدتهاست که با حقیقت خود بیگانه شده ام .
مدتهاست که نفس هایم را بی اعتفاد می کشم .
مدتهاست که بی فروغ نماز می خوانم .
مدتهاست که ذکر خدا را از یاد برده ام .
مدتهسات که قرآن نمی خوانم .
مدتهاست که عاشق نبوده ام .
مدتهاست که فریب می خورم .
مدتهسات که افسوس می خورم .
مدتهاست که فقیر شده ام .
مدتهاست که اشکی سوزناک نریخته ام .
مدتهاست که فکرم تاریک است.
مدتهاست که دعا نخوانده ام .
مدتهاست که خدا را شکر کرده ام .
مدتهاست که گناه می کنم .
مدتهاست که خود را فریب می دهم.
مدتهاست که از بیماری رنج می برم.
مدتهاست به خدا توکل نکرده ام.
مدتهاست خالصانه عبادت نکرده ام.
مدتهاست که آرامش نداشته ام.
مدتهاست : در دلم بود که آدم شوم . اما نشدم
سلام بر مهدی (عج)








الله نور السماوات والعرض
امان از درس و کتاب ، که هرچه میخونیم ، باز هم مطالب نو
دارد ، عجیب بودند بعضی از بزرگان ، جایی خوندم که بوعلی سینا هر کتاب را
فقط یک بار می خواند ، تکنیک درستی داشت ، یا هوش و استعداد بالایی ؟ شاید
هم هردو...
چند روزه که خواب زیاد میبینم ، دیروز خواب یکی از
دوستان نسبتا قدیمی را دیده بودم ، البته به دلایلی چند
با هم ارتباط نزدیک نداریم ، بگذریم ، صبح که بیدار
شدم ، برایش اس-ام-اس دادم که حالش چطور است ؟ الحمد و لله خوب بود ظاهرا.
بعد از ظهر نازنینی برایم زنگ زد و گفت ، دیشب خواب بدی
دیدم ، مراقب خودت
باش ، خدارو شکر تا الان که شاد و سرحالم ، به
قول آقای ضارع : شکراً لله...
خب ، امروز هم روز دیگریست که روزهای زیبای خدا ، کم کم
درسها سنگین میشه
و باید سنگین تر و محکم تر تلاش کرد ، دارم سعی
می کنم مطالعه رو از خودم دور نکنم ، چه درسی و چه غیر
درسی.
یه جمله هم بگم که درد دلی کرده باشم ، به عقیده حقیر
فقط باید از چیزی
تقدیر کنیم که برای وجودش زحمت کشیده شده باشد ،
برای مثال ، چقدر زیادند کسانی که شیفته ظاهر کسی می شوند
و بدان ستایشش می کنند ، زیبایی ظاهر کمال هست ، ولی
نه کمال اصیل ، کمال تقدمی است ، ارج و قربی ندارد ، ولی چرا اینقدر
ستایش می شود ؟
شاید مردم زیبایی را اشتباه تفسیر می کنند !
یا لطیف ، انا عبدک الضعیف